|
|
سورۀ توبه ، در سال نهم از هجرت نازل شده استپيامبر أكرم صلّي الله عليه و آله وسلّم با منافقين با همان حكم اسلامي عموميدربارۀ مسلمانان رفتار ميكردند، تا عبدالله بن اُبَيّ مرد؛ و پس از آنكه بر جنازۀ او نمازخواندند و استغفار نمودند، آيات واردۀ در سورۀ توبه وارد شد كه: ديگر براي آنها نمازمخوان؛ و بر قبر آنان وقوف مكن؛ زيرا كه آنها به خدا و رسول خدا كافر شده؛ و در حالفِسق مردهاند: وَلَا تُصَلِّ عَلَي أحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أبَداً وَلَاتَقُمْ عَلَي قَبْرِهِ إنَّهمْ كَفَرُوا بِاللهِوَرَسُولِهِ وَ مَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ. در اينجا حكم به كفر عبدالله بن اُبَيّ و نظائر او شده است؛ وپيامبر را نهي فرموده است كه ديگر پس از اين بر آنها نماز مخوان! و همچنين آيۀ شريفۀ اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أوْلَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينز مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَاللهُ لَهُمْ ذَلِكَ بِأنَّهُمْ كَفَرُوابِاللهِ وَرَسُولِهِ وَاللهُ لَايَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ كه نيز حكم به كفر منافقين شده است بعداً نازلشده است و بنابراين ديگر استغفار نه تنها سودي ندارد؛ بلكه ممنوع است. اين دو آيه، هر دو در سورۀ توبه (أوّلي آيۀ 84، و دويّمي آيۀ 80 است) و سورۀ توبهدر غزوۀ تبوك نازل شده است و آنهم در سنۀ نهم از هجرت بود؛ و از رجب تا رمضاناين سال طول كشيد؛ و عبدالله بن اُبَيّ در ذي قعدۀ همين سال مرد، و مسلّماً اين دو آيه ازقرائن و شواهِد به دست آمده، بعد از مرگ ابن اُبَيّ نازل شده است. معناي اين كه ميگويند: سورۀ توبه در غزوۀ تبوك نازل شده اينست كه: در همانأيّام و ماههاي قبل و بعد از آن نازل شده است نه اينكه تمام آيات آن يكايك در سفربوده است؛ زيرا معلوم است آياتي كه مردم را تهييج و بسيج بر سفر ميكند؛ قبل از سفربوده است. مانند آيۀ يَا أيُّهَا الَّدِينَ آمَنُوا مَالَكُمْ اءذَا قِيلَ لَكُمْ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللهِ اثّاقَلْتُمْ إلَيالارْضِ (آيۀ 38) و مانند آيۀ إلَّا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً ألِيماً وَيَسْتَبدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ (آيۀ39) و آيۀ: اِنْفِرُوا خِفَافاً وَثِقَالاً وَجَاهِدُوا بِأمْوَالِكُمْ وَ أنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ (آيۀ 41). و نيز معلوم است كه آيات أوائل سوره، بعد از سفر تبوك بوده است. مانند آيۀ: بَرَائَةٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ إلَي الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ـ فَسِيحُوا فِي الارْضَ أرْبَعَةَ أشْهُرٍوَاعْلَمُوا أنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللهِ وَ أنَّ اللهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ ـ وَ أذَانٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ اءلَي النَّاسِيَوْمَ الْحَجِّ الاكْبَرِ أنَّ اللهَ بَرِيٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُهُ تا آيۀ 37: إنَّمَا النَّسِيُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِيُضَلُّ بِهِ الَّدِينَ كَفَرُوا. صفحه 343 آيۀ وَلَاتُصَلِّ عَلَي أحَدٍ مِنْهُمْمَاتَ أبَداً نازل شد. صفحه 344 متعدّي و متجاوز و غاصب دانسته؛ و خلافت وامامت را حقّ اءمام معصوم و جانشين واقعي رسول خدا ميداند. باري ما تصوّر ميكنيم كه: تمام مهاجرين و أنصار همه بندۀ گوش به فرمان رسولخدا بوده، و فقط در انتظار صدور أمر بودهاند كه با جان و دل بشتابند و اءجرا نمايند. نهاينطور نبوده است. بسياري از آنها سركش و طبعاً متمرّد و زندگي متعدّيانه داشتند؛ و دراسلام خود نه تنها ممنون خدا و رسول خدا بنودند؛ كه از مكّه با مدينه هجرت كرده، وبراي اءرشاد آنها و دستگيري آنها و هدايت آنها به چه مصائب و مشكلاتي مواجه شدهاست؛ بلكه بر رسول خدا منّت ميگذاشتند كه ما بوديم كه اسلام آوردهايم؛ ما بوديم كهمهاجرين را خانه و مأوي دادهايم، ما بوديم كه چه و چه و چه. و اگر بنا بود آنحضرتداراي آن خوي و خلق محمّدي نبود و إنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ[1] نبود همه از دور اوپراكنده ميشدند؛ و كسي پايبند به اسلام نميشد. آن درياي رحمت بود كه حقّاً تعبير بهدريا و تشبيه به دريا دربارۀ او كوتاه است؛ كه آن اعراب سخت و مستكبر را ذليل وفروتن ساخت؛ و آن عفو و اءغماض و ايثار و رحمت واسعه بود كه چون دريائي ژرف ازدهان سگي آلوده نميگشت؛ و يا از ورود ناملايمات حوادث و نسبتهاي ناروا متغيّر ومضاف نميشد. عبدالله بن اُبَيّ ، سنگر عظيمي در مقابل اسلام بودعَبْدُاللهِ بْن اُبَيّ مردي بود صفحه احب نفوذ و قدرت؛ و داراي ثروت و مال فراوان، و خانۀباز كه به مستمندان از خزرج مساعدت ميكرد، و خود را رئيس و پيشواي آنها ميديد؛و بر طائفۀ اوس گوي سبقت را در دست داشت؛ و به پيامبر واقعاً به نظر كوچكي وحقارت مينگريست؛ و به مؤمنان مستمند و فقير به نظر اءهانت و سبكي نظر ميكرد؛ ونميتوانست آن عظمت روح، و آن علوّ درجه، و آن زيبائي خلو صفحه ، و آن لطافتخلوت، و آن ظرافت مماشاة و عمل رسولالله را با خداي خود و با خلق اءدراك كند. وهميشه در هر زمان و در هر مكان سياهي جمعيّت و عامّۀ هَمجٌ رَعَاعٌ تابع اينگونه أفرادهستند؛ و سردستهدار و پاطوقدار و سرشناس محلّ وصفحه 345 شهر و ديار محسوب ميشوند.اگر بنا بود كه وسعت شعاع اءدراكي و تحمّل و صبري كه كوه را ميشكند، در رسول خدانبود، اين أفراد نميگذاردند يكنفر به اسلام نزديك شود. رسول خدا با چنين شخصيّتهاي مستكبري مواجه بود؛ خدايا چه كند؟ آياميتوانست حكم اءعدام آنها را صادر كند؟ أبداً أبداً. آنها مدينه را بر عليه پيامبر منقلبمينمودند، همچنانكه در پس پرده پنهاني كار كرده و با يهود و مشركين ميساختند وآنها را بر عليه رسول خدا و مؤمنين ترغيب و تحريض به جنگ ميكردند. رسول خدا نتوانستند حدّ قذف بر عبدالله بن أُبيّ جاري كنندرسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم نتوانستند حدّقذف بر او جاري كنند؛ او بهعائشه نسبتِ زنا داد، و داستان اين قضيّه در قرآن كريم وارد شده است؛ و با آنكه حكمحدّ كسي كه مؤمني و يا مؤمنهاي را نسبت به زنا دهد، در قرآن كريم نازل شده بود وبدين دستور هم عمل ميشد؛ ولي معذلك از عبدالله بن اُبَيّ كه چنين نسبتي به زن رسولخدا داده بود؛ و بر همگان معلوم شد كه دروغ و افتراء بوده است؛ رسول خدا نتوانستندحدّ بر او جاري كنند؛ بعني قدرت مركزي رسول خدا از جنبۀ أصحاب واقعي آنقدر نبودكه بتوانند او را حاضر كنند، و حدّ بزنند؛ زيرا حدّ زدن بر او مانند حدّ زدن بر همۀ منافقينبلكه بر بيشتر از طرفداران و دستاندركاران او بود؛ و يك حدّ جاري كردن در حكمهزار حدّ جاري كردن بود. زيرا عبدالله از نظر موقعيّت و شخصيّت اجتماعي و ملّي درميان أعراب از هزارتن هم بيشتر بود. آنوقت در صورت فرض إجراي حدّ بر او، تماماين أفراد كه هواخواه او بودند؛ آرام نمينشستند بلكه هر يك از آنان مثل خود او سنگرميگرفتند؛ و به دفاع و مبارزه و مخاصمه و بالاخره سوگندهاي مؤكّده در نسبتِ زنا بهعائشه برميآمدند؛ و نه تنها حدّ جاري نميشد؛ بلكه اين ننگ براي عائشه در تاريخجاودان ميماند؛ با آنكه عائشه در اين نسبت بدون تقصير بود. صفحه 346 امامت در برابرمتعدّيان و متجاوزان، با شمشير قيام ننمودند؛ هفت وجه را ذكر ميكند. و وجه پنجم راعدم تمكّن آنحضرت قرار ميدهد؛ همچنانكه رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم برعبدالله بن اُبَيّ كه عائشه را قذف كرد حدّ قذف را جاري نكردند. مُلاّصالح در پاسخ بهگفتار بعضي از عامّه كه گفتهاند اگر حقّ با علي بود؛ چرا پس از رحلت رسول خدا دستبه شمشير نزد و قيام نكرد، با آنكه گرفتن حقّ واجب است؟ و در صورتيكه رسول خدااو را وصيّ خود و خليفه و امام بعد از خود براي مسلمين منصوب نموده باشد، وظيفۀشرعي و عقلي علي اين بود كه قيام كند، و حقّ خود را بگيرد، و اگر قيام نكند گناه كردهاست. پس چون علي گناه نميكند معلوم ميشود كه قيام به شمشير بر او واجب نبوده؛يعني خلافتْ حقّ إلهي او نبوده است؛ چنين ميگويد كه: وَ أمَّا وجه پنجم آنستكه:عياضْ شارحِ صحيح مُسْلِم، از بعضي از علماي شما (سُنّيها) در حديث اءفْك نقل كردهاست كه: رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم حدّ بر عبدالله بن اُبَيّ رئيس منافقينجاري نكرد، در وقتي كه بر زوجۀ او عائشة افتراء بست؛ به علّت آنكه از طرف عبدالله ازاءجراي اين حدّ، تمانع و تدافعي بود؛ و رسول خدا ميترسيد كه اگر حدّ جاري كند، فتنهبرپا شود؛ و كلمه و هدفِ مردم و تصميم آنها در اين أمر، افتراقپذيرد. پس چطور برايپيغمبر ترك حدّ جايز است به جهت ترسيدن از فتنه فساد با كثرت اعوان و انصار او،همينطور جايز است براي علي عليه السّلام ترك محاربه و مقاتله با نداشتن معاون وياران كافي، به عين همان علّت.[2] و أمّا آيۀ مباركۀ: وَإنْ كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذي أوْحَيْنَا إلَيكَ لِتفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَ إذاً لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلاً ـ وَلَوْلَا أنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إلَيْهمْ شَيْئاً قَلِيلاً ـ إذاً لَاذَقْنَاكَ ضِعْفَالْمَمَاتِ ثُمَّ لَاتَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيراً.[3] صفحه 347 نتيجه ايشان تورا دوست مشفق خود قرار دهند! و اگر ما تو را ثابت و استوار نميداشتيم، نزديك بود كهبه ايشان اندك تمايل و گرايشي پيدا كني! و در آنصورت عذاب تو را در دنيا و درآخرت دو چندان و مضاعف ميچشانديم؛ و پس از آن براي ياري خودت بر عليه ماهيچ يار و ياوري نمييافتي!» اين آيه راجع به نزديكي و تمايل پيامبر به مشركان است، در اصول معارف و توحيد؛يعني در آنچه خدا نازل كرده است، نه در عدم تمكّن در اءجراءِ أحكام به واسطۀ عدمقدرت و توانائي در خارج. همچنانكه در باب غدير امامت و وصايت و خلافتأميرالمؤمنين عليه السّلام مينمود؛ ولي پيامبر ميترسيد كه شورش و غوغا و فتنه بر پاشود؛ فلهذا منتهز فرصت بود تا چون آيۀ وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ:[4] صفحه 348 بر آب دهد؛ و بيضۀاسلام و محور و كانون بلاد اسلام كه مدينه است، با يورش كفّار و مشركين و همدستي ومعاونت و راهيابي منافقين سقوط نكند؛ و زحمات بيست و دو سالۀ خدا تباه نشود. در اينجاست كه رسول خدا به آنحضرت گفت: يَا عَلِيُّ إنَّ الْمَدِينَةَ لَاتَصْلَحُ إلَّابِيأوْبِكَ! أمَا تَرْضَي أنْ تَكُونَ مِنَّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إلَّا أنَّهُ لَانَبِيَّ بَعْدِي! بطلان احتمال خلافت غير أميرالمؤمنين بر مدينه در غزوۀ تبوكو از آنچه را كه بيان كرديم؛ معلوم ميشود كه: آنچه را كه طبري در تاريخ خود[5] وابن أثير در تاريخ خود[6] آوردهاند كه رسول خدا در اين غزوه، سِبَاعُ بْنُ عُرْفطة غِفَارِيّرا در مدينه به جاي خود گذاشت؛ و آنچه را كه ابن كثير[7] و واقِدي[8] و ابن هشام[9] آوردهاند كه يا سِبَاعُ بْنُ عُرْفُطَة غِفَارِيّ، و يا مُحَمَّدُبْنُ مَسْلَمَة أنْ صفحه َارِيّ را[10] به جاي گذاردو عليّ بن أبيطالب عليه السّلام را خليفه و جانشين براي أهل خود معيّن نمود، كلامياست باطل و مخالف با شواهد و قرائن قطعيّةصفحه 349 صفحه 350 و عليّ بن برهان الدّين حَلَبي شافعيّ صاحب «سيره»، بعد از ذكر مُحَمد بن مَسْلَمَه وسِبَاعُ بْنُ عُرْفُطَه و ابن اُمّ مَكْتُوم گويد كه: ابنُ عَبْدِالْبِرّ گفته است كه: عَلِيُّ بْنُ أبِيطَالب را درمدينه، خليفۀ خود قرار داد و اين گفتار، استوارترين و متقنترين گفتار است.[13] گفتار شيخ مفيد در جهت و علّت استخلاف اميرالمؤمنين عليه السّلام بر مدينه شيخ مفيد گفته است: چون رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم ارادۀ خروج ازمدينه را نمودند؛ اِسْتَخْلَفَ أمِيرَالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِالسَّلَامُ فِي أهْلِهِ وَ وُلْدِهِ وَ أزْوَاجِهِ وَمَهَاجِرِهِ؛وَ قَالَ لَهُ: يَا عَلِيُّ! إنَّ الْمَدينَةَ لَاتَصْلُحُ إلَّابِي أوْ بِكَ! صفحه 351 صفحه 352 جهت سنگيني من بر تو؛ و از جهت غضب و خشمي كه از من داشتي مرا با خود نبردهاي؛ وخليفۀ خود گذاردهاي! فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله وسلّم: اِرْجِعْ يَا أخِي الَي مَكانِكَ! فَإنَّ الْمَدِينَةَلَاتَصْلُحُ إلَّابِي أوْبِكَ! فَأنْتَ خَلِيفَتِي فِي أهْلِ بَيْتِي وَدَارِ هِجْرَتِي وَقَوْمِي! أمَا تَرْضَي أنْتَكُونَ مِنَّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إلَّا أنَّهُ لَانَبيَّ بَعْدِي![14] «رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم به علي گفتند: اي برادر من! برگرد به مكانخودت! چون مدينه به صلاح نميماند مگر آنكه يا بايد من؛ و يا بايد تو در آن بودهباشيم. و بنابراين تو جانشين من هستي در أهل بيت من، و در خانۀ هجرت من؛ و درميان أقوام من! آيا راضي نيستي كه نسبت تو با من نسبت هارون با موسي باشد، بجزآنكه بعد از من پيغمبري نيست.» شواهد قطعيّه بر خلافت أميرالمؤمنين عليه السّلام بر مدينه در غزوۀ تبوكو ثالثاً عباراتي كه با حديث منزله، حضرت رسول الله به أميرالمؤمنين عليهماالصّلوةوالسّلام گفتهاند و يا از رُوات آمده است؛ دلالت بر خلافت آنحضرت بر جميع مردممدينه دارد؛ همچون روايت أبو داود طيالسي در «مسند» خود از شعبه از حكم از مصعببن سَعْد كه او گفت: خَلَّفَ رَسُولُاللهِ صلّي الله عليه و آله وسلّم عَلِيَّ بْنَ أبِيطَالِبٍ فِي غَزْوَة ٍتَبُوكَ؛ فَقَالَ: يَا رَسُولَاللهِ! أتُخَلِّفُنِي فِي النِّسآءِ وَ الصِّبْيَانِ؟! فَقَالَ: أمَا تَرْضَي أنْ تَكُونَ مِنَّيبِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إلَّا أنَّهُ لَانَبِيَّ بَعْدِي؟![15] زيرا أوَّلاً كلمۀ خَلَّف إطلاق دارد؛ و جانشيني او را بر همه ميرساند؛ و بالاخصّجواب آنحضرت در روايت ابن اسحق آمده است كه رسول خدا فرمود: كَذَّبُوا وَلكِنِّيخَلَّفْتُكَ لِمَا تَرَكْتُ وَرَائي[16] (دروغ ميگويند منافقين؛ وليكن من تو را جانشين خودكردم براي همۀ آن چيزهائي كه پشتسر گذاردهام) و معلوم است كه اين جمله نه تنهااطلاق، بلكه عموميّت دارد براي تمام اُمور مدينه و مايحتاج تمامي مردم آن شهر وغيره. و ثانياً جملۀ إنَّ الْمَدِينَةَ لَاتَصْلَحُ ألَّابِي أوْ بِكَ[17] (شهر مدينه به صلاح باقي نميماندمگر آنكه يا من و يا تو بايد در آن بوده باشيم) اين جمله صراحت دارد بر استخلاف برجميع مدينه. و ثالثاً در تفسير عليّ بن إبراهيم وارد است: وَخَلَف أمِيرِالْمُؤمِنِينَ عليه السّلامُ عَلَيالْمَدِينَة[18] (رسول خدا، أميرالمؤمنين عليه السّلام را براي شهر مدينه قائم مقام خودفرمود) و چون آنحضرت براي بيان شِكْوِة از منافقين، به نزد رسول خدا آمد؛ رسول خداصلّي الله عليه و آله وسلّم فرمود: يَا عَلِيُّ ألَمْ اُخَلِّفْكَ عَلَي الْمَدِينَة[19] (اي عليّ مگر من تو را قائم مقام خود براي شهرمدينه قرار ندادم؟!) و رابعاً در روايت شيخ مفيد ديديم كه وارد است: فَأنْتَ خَلِيفَتِي فِي أهْلِ بَيْتِي وَدَارِهِجْرَتَي وَ قَوْمِي[20] (پس تو جانشين من هستي در أهلِ بيت من، و خانۀ هجرت من، وأقوام من) و اين عبارت صراحت در عموم دارد. و خامساً شيخ طبرسي آورده است كه: وَاسْتَعْمَلَ عَلَي الْمَدِينَةِ عَلِيّاً وَ قَالَ: إنَّهُ لَابُدَّ لِلْمَدينَةِ مِنِّي أوْمِنْكَ[21] (و عليّ بن أبيطالب را بر مدينه گماشت؛ و گفت: برا شهر مدينهچارهاي نيست كه يا بايد من و يا بايد تو در آن بوده باشد) و نيز آورده است كه: إمَّا أنْتَخْرُجَ أنْتَ وَيُقِيمَ عَلِيٌّ وَ إمَّا أنْ يَخْرُجَ عَلِيٌّ وَتُقِيمَ أنْتَ[22] صفحه 355 صفحه 356 صفحه 357 صفحه 358 استناد بهمصادر عامّه، و تفهيم آنان به مُسَلَّماتِ موجودۀ در كتبشان راه چارهاي نيست. كتابهاي مرحوم علاّمه سيّد شرفالدّين عاملي همچون الْمُرَاجِعَات و الْفُصُولُ الْمُهِمَّةو أبُوهُرَيْرَه همين تعهّد را عهدهدار است؛ و با استناد به مصادر متقن عامّه، راه حقيقت رانشان ميدهد، و مخالف را إلزام به قبول ميكند. روايت أحمد بن حنبل در ده خ صفحه لت مخت صفحه ّ أميرالمؤمنين عليه السّلامأحْمد بن حَنْبَل در مسند خود، از يَحْيَي بْن حَمّاد، از أبُوعَوَانَه، از أبُو بَلْج از عَمْرُوبْنمَيْمُون روايت كرده است كه او گفت: من در نزد ابن عَبَّاس نشسته بودم كه نه نفر به نزد اوآمدند و گفتند: اي ابن عبّاس! يا با ما برخيز و به جاي ديگر رفته سخن بگوئيم! و يا اينمجلس را از اين افرادي كه هستند براي ما خالي كن! ابن عبّاس گفت: بلكه من با شمابرميخيزم ـ و ابن مَيْون ميگويد: او در آنوقت صفحه حيح المزاج بود؛ و قبل از اين بود كهكور شود ـ. آنها با ابن عبّاس رفتند و سخن گفتند؛ و ما ندانستيم با هم چه گفتهاند كه ابن عبّاسآمد. فَجَاءَ يَنْفُضُ ثَوْبَهُ وَيَقُولُ: اٌفٍّ وَقَعُوا فِي رَجُلٍ لَهُ عَشْرٌ؛ وَقَعُوا فِي رَجُلٍ (1) قَالصفحه 359 لَهُ النَّبِيُّصَلَّي الله عَلَيْهِ (وَآلِهِ) وَسَلَّم: لَابْعَثَنَّ رَجُلاً لَايُخْزِيهِ أبَداً يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ. قَالَ:فَاسْتَشْرَفَ لَهَا مَنِ اسْتَشْرَفَ. قَالَ: أيْنَ عَلِيٌّ؟! قَالُوا: الرَّحْلِ يَطْحَنُ! قَالَ: وَ مَا كَانَ أحَدُكُمْلِيَطْحَنَ؟! قَالَ فَجَاءَ وَ هُوَ أرْمَدُ لَايَكَادُ يُبْصِرُ. قَالَ: فَنَفَثَ فِي عَيْنَيْهِ؛ ثُمَّ هَزَّالرَّايَةَ ثَلاثاً؛فَأعْطَاهَا اياهُ، فَجَاءَ بِصَفِيَّةَ بِنْتِ حُيَيًّ. (2) قَالَ: وَقَالَ لِبَنِي عَمَّهِ: أيُّكُمْ يُوَالِينِي فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ؟! قَالَ: وَ عَلِيٌّ مَعَهُ جَالسٌ؛فَأبَوْا. وَقَالَ عَلِيٌّ: أنَا اُوَالِيكَ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ! قَالَ: أنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ. قَالَ:فَتَرَكَهُ ثُمَّ أقْبَلَ عَلي' رَجُلٍ مِنْهُمْ فَقَالَ: أيُّكُمْ يُواليني فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ؟ فَقَالَ عَلِيٌّ: أَنَااُواليكَ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ! فَقَالَ: أنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ. وَ كَانَ أوَّلَ مَنْ أسْلَمَ مِنَالنَّاسِ بَعْدَ خَدِيجَةَ. (4) قَالَ: وَ أخَذَ رَسُولُاللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ (وآلِهِ) وَسَلِّمْ ثَوْبَهُ فَوَضَعَهُ عَلَي عَلِيٍّ وَفَاطِمَةَوَ حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ؛ فَقَالَ: إنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (5) قَالَ: وَشَرَي عَلِيٌّ نَفْسَهُ لَبسَ ثَوْبَ النَّبِيَّ صَلَّي الله عَلَيْهِ (وَآلِهِ) وَسَلَّم ثُمَّ نَامَ مَكَانَهُ.قَالَ: وَ كَانَ الْمُشْرِكُونَ يَرْمُونَ رَسُولَاللهِ صَلَّيَالله عَلَيْهِ (وَآلِهِ) وَسَلَّمْ فَجَاءَ أبُوبَكْرٍ وَعَلِيٌّنَائِمٌ قَالَ: وَ أبُوبَكٌرٍ يَحْسَبُ أنَّهُ نَبِيُّاللهِ. قَالَ: فَقَالَ: يَا نَبِيَّ اللهِ! قَالَ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ: إنَّ نَبِيَّاللهِ صَلَّيالله عَلَيْهِ (وَآلِهِ) وَسَلَّم قَدِانْطَلَقَ نَحْوَبِئْرِ مَيْمُونٍ فَأدْرِكْهُ! قَالَ: فَاْنَطَلَقَ أبُوبَكْرٍ فَدَخَلَمَعَهُ الْغَارَ. قَالَ: وَ جُعِلَ عَلِيٌّ يُرْمَي بِالْحِجَارَةِ كَمَايُرْمَي نَبِيُّاللهِ وَ هُوَ يَتَضَوَّرُ قَدْلَفَّ رَأْسَهُ فِيالثَّوْبِ لَايُخْرِجُهُ حَتَّي أصْبَحَ، ثُمَّ كَشَفَ عَنْ رَأْسِهِ فَقَالُوا!: اءنَّكَ لَلَئيمٌ كَانَ صَاحِبُكَ نُرَامِيهِ فَلَايَتَضَوَّرُ وَ أنْتَ تَتَضَوَّرُ وقَدِ اسْتَنْكَرْنَا ذَلِكَ. (6) قَالَ: وَ خَرَجَ النَّاسُ فِي غَزْوَةِ تَبُوكَ. قَال لَهُ عَلِيٌّ: أخْرُجُ مَعَكَ؟! قَالَ: فَقَالَ لَهُنَبِيُّاللهِ: لَا، فَبَكَي عَلِيٌّ، فَقَالَ لَهُ: أمَا تَرْضَي أنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إلَّا أنَّكَلَسْتَ بِنَبِيٍّ! إنَّهُ لَايَنْبَغِي أنْ أذْهَبَ إلَّا وَأنْتَ خَلِيفَتِي! (7) قَالَ: وَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ: أنْتَ وَلِييِّ فِي كُلِّ مُؤمِنٍ بَعْدِي! (8) وَقَالَ: سُدُّوا أبْوَابَ الْمَسْجِدِ غَيْرَبَابِ عَلِيٍّ فَقَالَ: فَيَدْخُلُ الْمَسْجِدَ جُنُباً وَ هُوَ طَرِيقُهُلَيْسَ لَهُ طَرِيقٌ غَيْرُهُ. (9) قَالَ: وَقَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَإنَّ مَوْلَاهُ عَلِيٌّ. (10) قَالَ: وَأخْبَرَنَا اللهُ عَزَّوَجَلَّ فِي الْقُرْآنِ إنَّهُ قَدْرَضِيَ عَنْهُمْ عَنْ أصْحَابِ الشَّجَرَة ِفَعَلِمَ مَافِي قُلُوبِهِمْ هَلْ حَدّثَنَا أنَّهُ سَخِطَ عَلَيْهِمْ بَعْدُ؟ قَالَ وَقَالَ نَبِيُّاللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ (وَآلِهِ)وَسَلَّمْ: لِعُمَرَ حِينَ قَالَ: ائْذَنْ لِي فَلاِضْرِبَ عُنُقَهُ! قَالَ: أوَكُنْتَ فَاعِلاً؟! وَمَايُدْرِيكَ! لَعَلَّ اللهَ قَدِاطَّلَعَ عَلَي بَدْرٍفَقَالَ: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ؟[28] صفحه 361 صفحه 362 صفحه 363 ابن عبّاس گفت كه: رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ در وقتي كه عُمَر بهآنحضرت گفت: اءجازه بده تا من گردن او را بزنم (گردن حَاطِبُ بْنُ أبِي بُلْتَعَه) ـ به عُمَرگفت: آيا تو زنندۀ گردن او هستي؟! تو چه خبر داري كه شايد خداوند بر أهل بدر اطّلاعيافته و سپس آيۀ اِعْمَلُوا مَاشِئتُمْ «هر كاري را كه ميخواهيد بكنيد» را فرو فرستادهاست.» عَلاّمۀ حِلِّي در كتاب مِنْهَاجُ الْكَرَامَةِ اين روايت را با حذف روات آن از عُمْرُوبْنُمَيْمُون تا قول رسول خدا: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ روايت كرده است و گفته است:و عَنْ عَمْرِوبْنِ مَيْمُون.[29] پاورقي [1] ـ آيۀ 4، از سورۀ 68 قلم: «و بدرستيكه حقّاً تو اي پيغمبر داراي اخلاقعظيمي هستي!» [2] ـ «شرح روضۀ كافي» ملاّصالح ج 11، ص 281. [3] ـ آيات 73 تا 75، از سورۀ 17: اسرآء. [4] ـ آيۀ 67، از سورۀ 5: مآئده. [5] ـ «تاريخ الاُمم و الملوك» طبع مطبعۀ استقامت، قاهره، ج 2، ص 368. [6] ـ «الكامل في التاريخ» طبع بيروت، سنه 1385 هجري، ج 2، ص 278. [7] ـ «البداية و النّهاية» ج 5، ص 7. [8] ـ «المغازي» ج 3، ص 995. [9] ـ «سيرۀ ابن هشام» ج 4، ص 946. [10] ـ و محمّد حسين هَيْكَل در كتاب «حياة محمّد» بر اساس همين مصادر ازتاريخ گفته است: مُحمّد بن مَسْلَمه را در مدينه گذاشت و عليّ بن أبيطالب راجانشين خود بر أهل خود قرار داد و او را أمر كرد كه در ميان آنها اقامت كند(كتاب حياة محمّد ص 428). او در اين كتاب أبداً اشارهاي به حديث منزلهندارد و حتّي از أبوذرّ غفاري نيز در غزوۀ تبوك ياد نميكند با آنكه از امثالأبوخيثمه و كعب بن مالك و رفقاي او كه از متخلّفين بودند، نام ميبرد. ازاينجاست كه سوء ظنّ ما به أمثال هيكل شواهد و قرائني پيدا ميكند كه چگونهاين افراديكه خود را رجال علم و تاريخ و جامعه ميدانند براساس تعصّباتجاهلي روي حقايق را پرده ميكشند و مسلّمات را ناديده ميگيرند. [11] ـ «سيرۀ حلبيّه» ج 3، ص 149. [12] ـ «استيعاب» ج 3، ص 1097. [13] ـ «سيرۀ حلبيّه» ج 3، ص 149. [14] ـ «اءرشاد مفيد» طبع سنگي، ص 83 و ص 84، و «أعيان الشيعه» طبعچهارم ج 2، ص197 و ص 198، از شيخ مفيد. [15] ـ «البداية و النهاية» ج 5، ص 7. [16] ـ «تاريخ طبري» ج 2، ص 368، و «البداية و النهاية» ج 5، ص 7، و«مناقب ابن مغازلي» بنا به نقل «غاية المرام» ص 114 حديث 50 از عامّه، و«الكامل في التاريخ» ج 2، ص 278. [17] ـ «اءرشاد مفيد» ص 83 و 84، و «أعيان الشيعة» طبع چهارم، ج 2، ص197 و ص 198 از مفيد. [18] ـ «تفسير قميّ» ص 264. [19] ـ «تفسير قميّ» ص 264. [20] ـ «ارشاد مفيد» ص 83 و 84، و «بحارالانوار» طبع كمپاني، ج 4، ص 624از «ارشاد». [21] ـ «اءعلام الوري» طبرسي، ص 129، و «بحارالانوار» كمپاني، ج 6، ص631 از «اءعلام الوري». [22] ـ «بحارالانوار» ج 6، ص 635 از «تفسير امام»؛ و «طبقات ابن سعد» ج3، ص 24: لابدّ من أن أقيم أوتقيم. [23] ـ «الإصابه» ج 2، ص 502 و «مسند أحمد حنبل» بنابر نَقل «غايةالمرام»ص 114 حديث چهل و هشتم از عامّه. [24] ـ مثالي است كه براي تعريف و تحسين از كسيكه دوست و دشمن به فضلاو معترفند؛ آورده ميشود؛ و أصل بيت اين است: و مَليحَةٍ شهِدَت بها ضَرَاتُها والفضلُ ما شَهِدت به الاعداءُ يعني «چه كم و أندك هست آن زيباي با ملاحت كه حتّي هووهاي او بهملاحت و زيبائي او گواهي ميدهند. آري فضيلت از آن كسي است كه دشمناناو به آن فضل و برتري گواهي دهند.» [25] ـ آيۀ 125، از سورۀ 16: نحل: ادْعُ اءلي سبيل ربّك بالحكمةِ و الموعظةِالحسنة و جادِلهم بالتي هي أحسن إنَّ ربَّك هو أعلم بمن ضلَّ عن سبيله و هوأعلم بالمهتدين: «بخوان و دعوت كن مردم را به راه پروردگارت با حكمت وپند و اندرز نيكو، و مجادله كن با آنها با طريقهاي كه آن طريقه بهترين طريقباشد! حقّاً پروردگار تو داناتر است به كسي كه از راه او دور افتاده و گم شدهاست؛ و به كسيكه هدايت يافته است.» [26] ـ در «الذَّريعة» ج 4، ص 192 و ص 193، گويد كه كتاب «تشييدالمطاعن لكشف الضغائن» با تمام أجزايش كه بعداً ذكر ميشود؛ جلد هشتم ازمجلدات كتاب «الاجناد الاثنا عشرية المحمّدية» ميباشد كه در ردّ «تحفةاثناعشريّة» دهلويّه كه آن در دوازده باب در ردّ اماميّه نوشته شده؛ تصنيف شدهاست. و اين «تشييد المطاعن» در ردّ خصوص باب دهم از آنست كه در دفعمطاعن به شيعه ميباشد. و ردّ باب أوّل از تحفه كه در حدوث فرقههاي شيعهاست، نامش «السَّيْفُ الناصري» است. و ردّ باب دوّم از آن كه در نسبت مكائدبه شيعه است؛ نامش «تقليب المكائد» است. و ردّ باب هفتم از آن كه در امامتاست، نامش «برهان السَّعادة» است. و ردّ باب يازدهم از آن كه در أوهام وتعصّبات و لغزشهاست، نامش «مَصَارع الافهام» است. تمام اين كتابها ازمجلّدات كتاب «الاجناد» است و به زبان فارسي است كه در هند طبع شده استو همگي از تأليفات علاّمه سيّد محمّد قلي بن سيّد محمد حسين بن حامدحسين بن زين العابدين موسوي نيشابوري متولّد در سال 1188 و متوفّي درسال 1260 در نهم محرّم ميباشد. [27] ـ در «الذّريعة» ج 15، ص 214 و ص 215 دربارۀ «عبقات» مطالبيآورده است كه ما مُختصر از آنرا در اينجا ميآوريم: «عبقات الانوار في مناقبالائمة الاطهار» در مجلّدهائي ضخيم و بزرگ در اثبات امامت أئمه گرد آمدهاست. مؤلّف آن سيد ميرحامد حسين بن محمد قلي خان صاحب بن محمّد بنحامد نيشابوري كنتوري متوّفي در سال 1306 ميباشد؛ اين كتاب ردّ بر بابهفتم از «تحفة اثناعشريّه» كه در بحث امامت است نوشته شده است و آنرا بر دومنهج تقسيم كرده است: منهج اوّل در دلالت آيات قرآن بر امامت كه هنوز طبعنشده است. و منهج دوّم در دلالت أحاديث دوازده گانه بر امامت و پاسخ ازاعتراضات صاحب تحفه بر آن احاديث، در دوازده جزو؛ و براي هر حديثيجزوي از كتاب را اختصاص داده است. جزء اوّل از منهج ثاني در حديث غديراست. و جزء دوّم در حديث منزله، و جزء سوّم در حديث انّ علياً منّي و أنا منعلي و هو وليّ كلّ مؤمن من بعدي. و جزء چهارم در حديث طير، و جزء پنجمدر حديث آنا مدينة العلم و عليّ بابها. و جزء ششم در حديث تشبيه من أراد أنينظر الي آدم و نوح فلينظر اءلي علي. و جزء هفتم در حديث من ناصَبَ عليّاًالخلافة فهو كافر. و جزء هشتم در حديث نور كنت أنا و علي بن ابيطالب نوراً. وجزء نهم در حديث رايت در روز خيبر. و جزء دهم در حديث علي مع الحقّحيث دار. و جزء يازدهم در حديث قتال علي با تأويل و با تنزيل. و جزءدوازدهم در حديث ثقلين است، كه تمام اين مجلدات مجموعاً منهج دوّم راتشكيل ميدهند. [28] ـ «مسند أحمد حنبل» ج 1، ص 330 و ص 331، و همچنين در«غايةالمرام» ص 112 حديث چهل و يكم از عامّه، از مسند احمد بن حنبل تافقهرۀ نهم را كه من كنت مولاه ميباشد، روايات كرده است.
|
|
|