|
|
اشعار عوني دربارۀ حديث منزلهصفحه 62 صفحه 63 اشعار شعراء در وزارت أميرالمؤمنين عليه السّلامصفحه 64 و أبان لاحقي گويد: أشهَدُ أن لإلَهَ إلا الخَالِقُ الرَّازِقُ الكَبيرُ1 صفحه 65 صفحه 66 از فرزندان اوست، همچنانكه براي برادر تو هارون، شُبَّر و شُبَّير و مُشَبِّر را قرار دادم.» و در تفسير قطّان، و وكيع بن جَرَّاح، و عطاء خراساني، و احمد در «فضائل» وارد است كه: ابن عباس ميگويد: شنيدم كه اسماء بنت عُمَيس ميگفت: شنيدم كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم ميگفت: اللهُمَّ إنِّي أقولُ كما قالَ مُوسَي بنُ عِمْرانَ: اللهُمَّ اجْعَلْ لِي وَزيراً مِن أهْلِي يَكُونُ لِي صِهْراً وَ خَتَنَا.[12] صفحه 67 معناي وزير در لغت ، يكي از چهار معناستو سپس در معاني وزير گويد: وزير يا از وَزَرْ گرفته شده است، كه به معناي مَلجَأ و پناه است، و به همين جهت كوه عظيم را وَزَر نامند؛ و يا از أوزار گرفته شده است، كه به معناي امتعه و أسلحه ميباشد، چون وزير كليددار خزينههاي پادشاه است؛ و يا از وِزر گرفته شده است، كه به معناي گناه است؛ چون وزير تحمّل بارهاي سنگين شاه را نمينمايد؛ و يا از أزر گرفته شده است كه به معناي پشت است؛ يعني بوسيلۀ او پشت مرا محكم كن، و استوار و متين گردان»! و ابن الحجّاج گويد: أنَا مَولَي محَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ وَالإمامَيْنِ شُبَّرِ وَ شُبَير1 أَنا مَوْلَي وَزِيرِ أحْمَدَ يَا مَن قَدْ حَبَا مُلْكَهُ بِخَيْرِ وَزِيرِ2[16] 1 ـ «من در تحت ولايت محمّد و علي؛ و دو امام شُبَّر و شُبَير هستم. 2 ـ من در تحت ولايت وزير احمد هستم. اي احمدي كه ملك خود را به بهترين وزير اعطائ نمودي!» و حِميَري گويد: وَ كَانَ لَهُ أخاً وَ أمِينَ غَيْبٍ عَلَي الوَحْي المُنَزَّلِ حِينَ يُوحَي1 وَ كَانَ لاحْمَدٍ الهَادِي وَزيراً كَما هَارُونَ كَانَ وَزَيرَ مُوسَي2[17] 1 ـ «علي براي پيامبر برادر بود؛ و أمين غيب بر وحيي بود كه بر آنحضرت نازل ميشد. 2 ـ و براي پيامبر احمدِ هادي وزير بود؛ همانطوري كه هارون براي موسي وزير بود». و استاد أبوالعبّاس ضبّي گويد: لِعَلِيٍ الظُّهْرِ الشَّهِيرِ مَجْدٌ أَنافَ عَلَي ثَبِيرِ صفحه ِنُوا النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ وَ وَ صفحه ِيُّهُ يَوْمَ الغَديرِ[18]صفحه 68 بيان بعضي از اعلام عامّه ، در حديث منزلهو علاء الدين أبوالمكارم سِمناني بَياضِيّ مَكّي متوفّي در سنۀ 736 در كتاب العُروَةُ الوُثقَي گويد: و پيغمبر صفحه لّي الله عليه وآله وسلّم به علي عليه السّلام و سَلام الملائكة الكِرَام گفت: أنتَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارُونَ مِن مُوسَي إلأنَّهُ لنَبِيَّ بَعْدِي . و در غدير خمّ بعد الحجة الوداع، در محضر جميع مهاجرين و ان صفحه ار در حالي كه دو كتف او را گرفته بود گفت: مَن كُنتُ مَوْلهُ فَعَلِيُّ مَوْلهُ؛ اللهُمَّ وَالِ مَن وَالاهُ؛ وَ عَادِ مَن عَادَاهُ؛ و اين حديثي است كه بر صفحه حّت آن اتّفاق نمودهاند. و عليهذا او سيّد أولياء است؛ و قلب او بر قلب محمّد عليه التحية و السّلام است. و به همين معني... أبوبكر صفحه احب غار پيامبر اشاره كرده است، در وقتي كه أبو عبيدة جرّاح را براي استحضار علي براي بيعت فرستاد و به او گفت: يَا أَبَا عُبَيْدَةَ! أنتَ أمينُ هَذِهِ الامَّةِ أبعَثُكَ إلَي مَن هُوَ فِي مَرتَبَةِ مَن فَقَدْنَاهُ بِالامْسِ، يَنبَغِي أنْ تَتَكَلَّمَ عِندَهُ بِحُسْنِ الادَبِ.[20] «اي أبو عبيده! تو أمين اين امّت هستي! من ميفرستم تو را به سوي كسيكه او هم رتبه و هم درجۀ با آنكس بوده است كه ما او را ديروز از دست داديم؛ سزاوار است كه در نزد او با حسن ادب سخن گوئي!»صفحه 69 و أبو مشكور محمّد بن عبدالسَّعيد بن محمّد كَشِّي سَالِميّ حنفي در التَمهيد في بيانِ التَّوحِيد گويد: رافضيها ميگويند: امامت از جانب پيامبر براي علي بن أبيطالب منصوص است به دليل آنكه پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم او را وصيّ خود نمود، و او را جانشين خود پس از خودش كرد، آنجا كه گفت: أمَا تَرْضَي أن تَكُونَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارُونَ مِن مُوسَي إلأنَّهُ لنَبِيَّ بَعْدِي! و از اين گذشته هارون خليفۀ موسي عليه السّلام بود، همچنين علي خليفۀ رسول الله است. اين از يك جهت؛ و جهت ديگر آنكه پيغمبر او را در وقتي كه از مكّه مراجعت مينمود؛ و در غدير خمّ فرود آمد؛ او را وَلِيّ مردم قرار داد؛ و دستور داد تا جهاز اشتران را به روي هم درآورند؛ و مثل مَنبَري درست كنند؛ و بر آن بالا رفت و گفت: أَلَسْتَ أوْلَي بِالمؤمِنِينَ مِن أنفُسِهِم؟! فَقَالُوا: نَعَمْ! فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلمُ: مَن كُنتُ مَوْلهُ، فَعَلِيُّ مَوْلهُ! اللُهُمَّ وَالِ مَن وَالاهُ! وَعادِ مَن عَاداهُ؛ وَانصُر مَن نَصَرَهخُ؛ وَاخْذُل مَن خَذَلَهُ. و خداوند جلّ جلاله ميگويد: إِنَّمَا وَلِيُّكُم اللَهُ وَ رَسُولُه وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ ؛ و اين آيه در شأن علي نازل شده است؛ و دلالت دارد بر آنكه بعد از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم علي بر همۀ مردم ولايت دارد. و پس از بيان اين أدلّۀ شيعيان، در مقام جواب بر آمده و چنين گويد: امّا گفتار شيعه به اينكه پيغمبر او را وليّ قرار داد، مراد آنستكه در وقت خودش وليّ قرار داد، يعني بعد از عثمان و در زمان معاويه و ما هم همينطور ميگوئيم. و همچنين جواب از آيۀ إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا ـ الآية، همينطور است. و ما ميگوئيم كه علي رضي الله عنه، در ايّام خلافت خودش و در وقت خودش به همين دليل أمير و وليّ بر مردم بوده است؛ و آن بعد از عثمان است و امّا قبل از عثمان، نَه.[21] صفحه 70 روايات صفحه حيحۀ أعلام عامه ، در حديث منزلهشيخ سُليمان قُندُوزي حنفي از كتاب «مودّة القربي» از أنس بن مالك مرفوعاً روايت كرده است كه رسول خدا صفحه لّي الله عليه وآله وسلّم گفتند: إنَّ اللهَ ا صفحه طَفانِي عَلَي الانبياءِ فَاخْتَارَني وَاخْتَارَلي وَ صفحه ِيًّا، وَ أخْتَرْتُ ابنَ عَمِّي وَ صفحه ِيِّي، يُشَدُّ عَضُدِي كَما يُشَدُّ مُوسَي بأخيهِ هارُونَ، وَ هُوَ خَلِيفَتِي وَ وَزيري، وَ لَوْ كَانَ بَعْدِي نَبِيُّ لَكانَ عَلِيُّ نَبِيًّا وَلَكِن لَا نُبُوَّةَ بَعْدِي.[22] «خداوند مرا بر همۀ پيامبران برگزيد، و از ميان آنها انتخاب كرد و اختيار فرمود؛ و براي من و صفحه يّ اختيار كرد. و من پسر عمويم را و صفحه يّ خود كردم كه بدان بازوي من محكم شود همانطور كه موسي به برادرش هارون استحكام يافت. او خليفۀ من و وزير من است، و اگر پس از من پيامبري ميبود همانا علي پيامبر بود، وليكن بعد از من نبوّتي نيست.» و نيز مير سيّد علي هَمداني در كتاب «مودّة القُربي» از أبو موسي حميدي آورده است كه گفت: من با رسول خدا صفحه لّي الله عليه وآله وسلّم و با ابوبكر وعمر و عثمان و علي بوديم. رسول خدا به سوي أبوبكر روي كرد، و گفت: اي أبابكر! اين را كه ميبيني وزير من است در آسمان؛ و وزير من است در زمين؛ يعني: علي بن أبيطالب. اي أبوبكر اگر تو ميخواهي كه خداوند را ملاقات كني؛ و او از تو خشنود باشد؛ علي را خشنود كن! زيرا كه رضاي او رضاي خداست و غضب او غضب خداست.[23] و در مودّت هفتم از حضرت صفحه ادق از پدرانش عليهم السّلام آورده است كه: لَقَد قَالَ النَبِيُّ صفحه لّي الله عليه وَآلِه وَسلَّم لِعَلِيٍّ عليه السّلام فِي عَشَرَةِ مَوَاضِعِ: أنتَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارُونَ مِن مُوسَي.[24]صفحه 71 صفحه 72 فَإنَّكَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارُونَ مِن مُوسَي، إلأنَّهُ لنَبِيَّ بَعْدِي! فَأنتَ أخِي وَ وارِثَ! وَ أنتَ مَعِي فِي قَصْرِي فِي الجَنَّةِ مَعَ ابْنَتِي فَاطِمَةَ وَ أنتَ رَفِيقِي! ثُمَّ قَرَأ: «إخواناً عَلَي سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ» المَتَحابُّونَ فِي اللهِ يَنظُرُ بَعْضُهُم بَعْضٍ.[28] صفحه 73 مينگرم». و در زوائد مسند عبدالله حَنبَل، از يحيي بن عيسي، از أعمش، از عباية اسدي، از ابن عباس روايت است كه: رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم به اُمِّ سَلَمَه رضي الله عنه گفتند: يَا اُمِّ سَلَمَةَ عَلِيُّ مِنِّي وَ أنَا مِن عَلِيٍّ! لَحْمُهُ لَحْمِي! وَ دَمُهُ مِن دَمِي؛ وَ هُوَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارونَ مِن مُوسَي! يا اُمِّ سَلَمَةَ! اسْمَعِي وَاشْهَدِي! هَذَا عَلِيُّ سَيِّدُ المُسْلِمِينَ.[32] «اي ام سلمة! علي از من است؛ و من از علي هستم! گوشت او از گوشت من است؛ و خون او از خون من است؛ و نسبت او با من نسبت هارون است با موسي؛ اي اُمّ سَلَمة؛ بشنو و گوش فرا دار؛ و شاهد باش كه: اين علي سيّد و سالار و پيشواي مسلمين است.»
خصال جمع شدۀ در أميرالمؤمنين عليه السّلامو در «مناقب» از جابربن عبدالله آورده است كه گفت: از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم شنيدم كه ميگفت مطالبي را دربارۀ علي، كه اگر تنها يكي از آنها در كسي يافت شود، از جهت شرف و فضيلت كافي است كه او را شريف و با فضيلت بنمايد 5 گفتار او صلّي الله عليه وآله وسلّم :مَن كُنتُ مَوْلهُ فَعَلِيُّ مَوْلهُ. «هر كس كه من ولايت او را دارم؛ علي ولايت او را دادر». و گفتار او صلّي الله عليه وآله وسلّم : عَلِيُّ مِنِّي كَهَارُونَ مِن مُوسَي. «علي از من، همانند هارون است با موسي». و گفتار او صلّي الله عليه وآله وسلّم: عَلُِيُّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ. صفحه 74 صفحه 75 صفحه 76 صفحه 77 و از بزازّ، از أنس روايت كرده است كه: عَلِيُّ تَقضِي دَينِي.[34] «علي است كه دَين مرا ادا ميكند.» صفحه 78 حديث منزله و مناقب عليّ عليه السّلام از زبان رسول الله در فتح خيبرو از «كنز الفوائد» كَراجكيّ با سند متّ صفحه ل خود، از جابربن عبدالله ان صفحه اري روايت كرده است كه: چون علي عليه السّلام خيبر را فتح نموده؛ و به نزد رسول خدا صفحه لّي الله عليه وآله وسلّم آمد، پيغمبر به او گفت: لَو لَا أن تَقُولَ فِيكَ طَائِفَةٌ مِن اُمَّتِي ما قَالَتِ النَّ صفحه َارَي فِي المَسِيحِ ابنِ مَرْيَمَ؛ لَقُلْتُ فيكَ اليَوْمَ مَقالاً لتَمُرُّ بِمَلاء إلأخَذُوا التُّرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ وَ مِن فَضْلِ طَهُورِكَ فَاستَشفَوا بِهِ؛ وَلِكِن حَسبُكَ أن تَكُونَ مِنئِّي وَ أنَا مِنكَ! تَرِثُنِي وَ أرِثُكَ. وَ أنتَ مِنِّي بِمَنزِلزةِ هَارونَ مِن مُوسَي إلأنَّهُ لنَبِيَّ بَعْدِي! وَ إِنَّكَ تُبرِءُ ذُمَّتِي وَ تُقاتِلُ عَلَي سُنَّتِي! وَ إنَّكَ غَداً في الآخِرَةِ أقرَبُ النّاسِ مِنِّي! وَ إنَّكَ أوَّلُ مَن يَرِدُ عَلَيَّ الحَوْضَ وَ إنَّكَ عَلَي الحَوْضِ خَلِيفَتِي! وَ إنَّكَ أوّلُ مَن يُكوسَي مَعي! وَ إنَّكَ أوَّلُ دَاخِلِ الجَنَّةِ مِن أُمَّتِي! وَ إنَّ شِيعَتَكَ عَلي مَنَابِرَ مِن نُورٍ مُبيضَّةً وَجُوهُهُم حَوْلي؛ أشْفَعُ لَهُمْ وَ يَكُونُونَ غَداً فِي الجَنَّةِ جيرانِي! وَ إنَّ حَرْبَك حَرْبِي! و إنَّ سِلْمَكَ سِلمي! وَ إنَّ سَرِيرَتَكَ سَرِيرَتِي! وَ عَلانِيتَكَ عَلنِيَتِي! وَ إنَّ وُلدَكَ وُلدي. وَ إنَّكَ مُنجِزٌ عِدَاتِي! وَ إنَّكَ عَلِيُّ! وَ لَيسَ أحَدٌ مِنَ الامَّةِ يَعدِلُكَ عِندِي!صفحه 79 صفحه 80 مينمائي! و حقّاً فردا در آخرت نزديكترين مردم به من هستي! و حقّاً تو اوّلين كسي ميباشي كه در حوض كوثر بر من وارد ميشود؛ و تو خليفه و نماينده من بر حوض كوثر هستي! و تو اوّلين كسي هستي كه با من لباس و حُلِّه بهشيت و خِلعَت الهي ميپوشد! و از امّت من اوّلين كسي ميباشي، كه وارد هشت ميگردد! و حقّاً پيروان و شيعيان تو، بر منبرهائي از نور بالا رفته؛ و با چهرههاي روشن و تابناك گرداگرد من هستند؛ و براي ايشان من در پيشگاه حضرت خداوند شفاعت مينمايم! و در فرداي قيامت در بهشت همسايگان و همجواران من ميباشند! و جنگ تو جنگ من است و صلح تو صلح من است؛ و باطن و نيّات و پنهانيهاي تو، باطن و نيّات و پنهانيهاي من است! و ظاهر و هويدائيهاي تو ظاهر و هويدائيهاي من است! و حقّاً فرزندان تو فرزندان من هستند! و حقّا تو وفا كنندۀ عُهود و پيمانهاي من هستي! و حقّاً تو بزرگوار و بلند مقام، و رفيع الدرجه ميباشي! و هيچيك از افراد امّت من، هم ميزان و هم رتبه و درجۀ تو نيستند! و حقّا حقّ بر زبان تو جاري است، و در دل تست؛ و در برابر چشمان تست؛ و ايمان با گوشت و خون تو بهم درآميخته است؛ همانطور كه با گوشت و خون من بهم در آميخته است! و كسيكه بُغض و عداوت تو را داشته باشد، داخل حوض كوثر نميشود؛ و دوست تو در فرداي قيامت، از من پنهان نخواهد بود؛ تا اينكه با تو اي علي، در حوض كوثر وارد شود. علي عليه السّلام چون اين گفتار را از رسول الله شنيد، به سَجده افتاد و گفت: حمد و سپس مختصّ خداوندي است كه بر من به اسلام منّت نهاد؛ و قرآن را به من آموخت و محبّت مرا در دل بهترين مردم جهان: خاتم پيامبران و سيّد و سالار رسولان ـ از إحساني كه به نمود؛ و فضل و رحمتي كه شامل حال من كرد ـ قرار داد. پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم گفت: اي علي! اگر تو نبودي؛ مؤمنان بعد از من شناخته نميشدند!» [1] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 524 و ص 525 و در «الغدير» ،ج 4 ، ص 127 و ص 131 ، و در آنجا شرح حالات عَوْني را مفصّلاً ذكر كرده است . عوني از شعراي بزگوار و پيشوايان شعر در مدايح اهل بيت عليهم السّلام بوده است و در قرن ششم ميزيسته است ، و فاني در محبّت اهل بيت بوده است . اشعار پنج مصراعي او كه در مناقب أميرالمؤمنين عليه السّلام و در مثالب أعداء او است بقدري راقي است كه از جهت سلاست و ملاحت كمتر نظير آنرا ميتوان يافت . اين اشعار پنجاه و يك پنج مصراعي است كه ما د راينجا از «مناقب» ابن شهرآشوب به مناسبت وزارت أميرالمؤمنين عليه السّلام فقط يك پنج مصرعي را ذكر كرديم . و چون اسم او طلحة بن عبيدالله أبي عون غسّاني بوده است ؛ آخرين أبيات خود را با خطاب به طلح كه ماداي مرخّم است خاتمه ميدهد يا ربّ مالي عملٌ سوي الولا لأحمد و آله أهل العُلا صنو الرسول والوصيّ المبتلي و فاطمٍ و الحسنين في الملا غرّا تزين العرش و الكرسيّا ثمّ عليَّ وابنِه محمّد و جعفر الصدق و موسي المهتدي ثمّ عليَّ و الجواد الاجود محمدٍ ثمّ عليَّ الامجدِ و الحسن الّذي جلا المهديّا فأعطني بهم جمال الدنيا و راحة القبر زمان البقيا و الامن و الستر بحشر المحْيا و الرَّيّ من كوثر أهل السقيا والحشر معهم في العلي سويّا يا طلح إن تختم بهذا في العمل لم يدن منك فزع و لاوجل و أنت طَلْحُ الخير إن جاء الاجل بالاجر من ربّ الوَرَي عزّوجلّ كفي بربّي راحماً كفيّا [2] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 524 و ص 525 و در «الغدير» ،ج 4 ، ص 127 و ص 131 ، و در آنجا شرح حالات عَوْني را مفصّلاً ذكر كرده است . [3] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، طبع سنگي ، ج 1 ، ص 525 . [4] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، طبع سنگي ، ج 1 ، ص 525 . [5] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 525 . [6] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 525 . [7] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 525 . [8] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 525 . [9] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 525 . [10] ـ در «قاموس» ج 2 ، ص 55 گويد : شُبَّر كبُقَّم ، و شُبَّير كَقُمَيْر وَ مُشَّبِّر كمحدِّث ؛ أبناء هارون عليه السّلام ، قيل : و بأسمائهم سمّي النبي صلّي الله عليه وآله وسلّم الحسن و الحسين و الحسن. [11] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 525 ، و اين دو روايت را در «بحار الانوار» طبع حروفي ، ج 38 ، ص 145 و ص 146 از «مناقب» آورده است و در طبع كمپاني ، ج 9 ، ص 294 . [12] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 525 ، و اين دو روايت را در «بحار الانوار» طبع حروفي ، ج 38 ، ص 145 و ص 146 از «مناقب» آورده است و در طبع كمپاني ، ج 9 ، ص 294 . [13] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 549 و ص 550 . [14] ـ در «بحار الانوار» طبع حروفي ج 38 ص 148 روايت أبوبصلت اهوازي را تا اينجا ذكر كرده است . و در طبع كمپاني ، ج 9 ، ص 294 و ص 295 . [15] مناقب» ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 549 و ص 550 . [16] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 550 . [17] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 550 . [18] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 550 . [19] ـ «مناقب» ابن شهرآشوب ، چ 1 ، ص 550 . [20] ـ «الغدير» ج 1 ، ص 396 . [21] ـ «الغدير» ج 1 ، ص 397 و ص 398 . [22] ـ «ينابيع المودّة» طبع اسلامبول ، اوّلين طبع ، طج 1 ، باب 56 ، ص 251 در مودّت سادسه از كتاب «مودّة القربي» سيّد علي همداني . [23] ـ «ينابيع المودّة» ، ج 1 ، باب 56 ، ص 251 ، در مودّت ششم . و ص 254 موّدت هفتم . [24] ـ «ينابيع المودّة» ، ج 1 ، باب 56 ، ص 251 ، در مودّت ششم . و ص 254 موّدت هفتم . [25] ـ «ينابيع المودّة» باب 6 ، ص 50 . و «غاية المرام» قسمت اوّل ، ص 109 ، حديث اوّل . [26] ـ «ينابيع المودّة» باب 6 ، ص 50 ؛ و «غاية المرام» ص 109 ، حديث سوّم ، و ص 110 حديث يازدهم ، و در «مناقب» ابن مغازلي در ص 29 و ص 34 و ص 35 و ص 36 أحاديثي تحت شمارههاي 42 و 51 و 53 و 54 ؛ از سعيد بن مسيّب از سعد بن أبي وقّاص در اين باره آورده است . [27] «ينابيع المودّة» ج 1 ، باب 6 ، ص 50 [28] ـ «ينابيع المودّة» طبع اسلامبول ، ج 1 ، باب 6 ، ص 50 و ص 51 . [29] ـ «ينابيع المودّة» طبع اسلامبول ، ج 1 ، باب 6 ، ص 50 و ص 51 . [30] ـ عَوْسَج ؛ چوبي است از درخت خاردار . [31] ـ «ينابيع المودّة» ج 1 ، ب ب6 ، ص 51 و در «بحار الانوار» ج 9 ، ص 238 از «كشف الغمّة» از «مناقب» خوارزمي ، از جابربن عبدالله روايت كرده است . [32] ـ «ينابيع المودّة» ج 1 ، باب 7 ، ص 55 . [33] ـ «ينابيع المودّة» طبع اسلامبول ، ج 1 ، باب 7 ، ص 55 و ص 56 . و ابن عبدالبرّ در «استيعاب» ج 3 ، ص 1109 و ص 1110 از معمر ، از ابن طاوس ، از پدرش ، از مطلب بن عبدالله بن حنطب ، آورده است كه : چون وافدين طائفۀ ثقيف به نزد رسول الله آمدند ؛ رسول خدا به آنها گفت : لَتَسْلَمُنَّ أو لابعَثَنَّ رَجُلاً منّي ـ أو قال : مثل نفسي ـ فليضربنّ أعناقكم و لَيسبَينَّ ذراريكم و ليأخذُنَّ أموالكم . قال عمر : فوالله ما تمنّتُ الإمارة إليؤمئذ وجعلت أنصب صدري له رجاء أن يقول : هو هذا . قال : فالتفت الي علي رضي الله عنه ؛ فأخذ بيده ثم قال : هو هذا . «بايد اسلام بياوريد و تسليم شويد ! و گرنه من به سوي شما مردي را كه از من است ـ و يا آنكه فرمود : مثل نفس من است ـ بر ميانگيزم تا گردنهاي شما را بزند ؛ و أطفال شما را اسير كند ؛ و اموال شما را بگيرد . عمر ميگويد : سوگند به خدا كه من در هيچ موقعي آرزوي رياست و إمارت را نكردم مگر در آن روز و پيوسته در سينه و نيّت خود داشتم كه پيغمبر بگويد : اينست آن مرد . ولي پيغمبر به سوي علي ابن أبيطالب عليه السّلام توجّه كرد و دست او را گرفت و گفت : آن كس اين مرد است.» [34] ـ «جامع الصغير» طبع چهارم ، مطبعۀ مصطفي البابي الحلبي و أولاده ،باب عين ، ص 66 . [35] «كنوز الحقايق في حديث خير الخلايق» كه در هامش «جامع الصغير» سيوطي طبع شده است ، ص 6 . [36] ـ خطبۀ قاصعه: 190 : در قسمت پنجم آن ، از طبع عبده مصر ، ص 393 . و قبل از اين سخن اينست كه : وَ لَقَدْ سَمعتُ رَنَّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلّي الله عليه وآله وسلّم فقلتُ يا رسول الله ! ما هذِهِ الرَّنَّة ! فقالَ : هَذا الشَّيطانُ أيس من عبادَتِهِ إنَّكَ تَسْمَعُ مَا أسمع ـ الي آخره . [37] ـ «شرح نهج البلاغه» ابن أبي الحديد ، طبع دارإحياء الكتب العربيّة ، ج 13 ، ص211 . [38] ـ «بحار الانوار» طبع كمپاني ، ج 9 ، ص 241 . [39] ـ «بحار الانوار» طبع كمپاني ، ج 9 ، ص 241 و ص 242 . و متن اين حديث مبارك را در «غاية المرام» قسمت اوّل ، ص 115 و ص 116 تحت شمارۀ 60 از خوارزمي در «فضائل» باسند متئصل خود از ابراهيم بن عبدالله بن العلاء از پدرش ، از زيد بن علي بن الحسين بن علي بن أبيطالب ، از پدرش از جدّش ، از علي عليه السّلام روايت كرده است . و عبارات آن همين عبارات است و نيز اضافه دارد كه : وإنّ أعدائك غداً ظَمَأ مُظمئينَ مُسْوَدة وجوههم يفتحمونَ مُقمَحونَ ! يُضربون بالمقامع و هي سياطٌ من نارٍ مقتحمين ! و أنت باب علمي ! و همچنين در «غاية المرام» مختصر اين حديث را از خوارزمي در «مناقب» ، از ناصر للحق در ضمن حديث طويلي روايت كرده است . و نيز در «غاية المرام» اين حديث را بطوله از كتاب «المناقب الفاخرة» با سند متّصل خود از جابربن عبدالله روايت كردهاست و در پايان حديث اين جملات را اضافه دارد كه : يا عليّ لقد جعل الله نسل كلّ نبيٍّ من صُلبه ؛ و نسلي من طُلبك ! فأنت أعزّ الخلق لَدَيَّ ؛ و أكرمهم لَدَيَّ و مُحِبِّوك اكرم عَلَيَّ من اُمّتي . و نيز در «غاية المرام» ؛ قسمت اوّل ص 127 حديث شمارۀ 4 از طريق خاصّه از شيخ صدوق با اسناد متّصل خود از جابربن عبدالله با عين عبارات مذكوره آورده است .
|
|
|