|
|
زخمهايي كه در احد بر رسول خدا (ص) وارد شد خود رسول أكرمصلى الله عليه وآله در اين غزوه چنان سنگ بر چهرهاش خورد كه استخوان شكست و خون جارى شد و قطع نمىشد و حلقههاى زره در استخوان سيماى او فرورفته بود و گير كرده بود و بيرون نمىآمد و با شمشير بر لبان مباركش چنان زدند كه دندانهاى رباعى
[47] او ريخت و چندين بار از شدّت زحمتِ زره سنگينى كه در برداشت بيهوش شد، و در گودالهائى كه أبوعامر راهب فاسق به دستيارى مشركين مكّه در زمين اُحُد حفر كرده بود بيفتاد و از حال رفت و نمىتوانست بيرون آيد و چنان تشنگى بر او غلبه كرده بود كه بعد از خاتمه جنگ چون آب آوردند و نزديك دهان برد نتوانست آن را بياشامد. و آنقدر تير و سنگ و نيزه و شمشير بر او زدند كه خدا ميداند، زيرا كتيبههاى سيصدنفرى و دويستنفرى، سواره و پياده، به رياست خالِد بْن وَليد و عِكْرمَة بْن أبىجَهْل و ضِرار بْن خَطّاب و عُتْبَة بْن أبى وَقّاص و عَبْدالله بْن شِهاب و ابْن قَمِيئَة و اُبَىّ بْن خَلَف، دسته جمعى يكباره به حمله واحد مانند مرد واحدى كه حمله كند، حمله ميكردند. أمّا چون رسول خدا دو زره به روى هم در تن كرده بود و كلاهخود بر سر داشت
[48]و ياران باوفائى همچون أبودجانه و سهلبنحنيف و قليلى از متعهّدان، جان خود را در كف داشته و گرداگرد او مىچرخيدند و شاه ولايت حيدر كرّار چون شير ژيان بيشه عرفان و توحيد، بر آنان حمله مىكرد و صفوفشان را مىشكافت و مىبريد و مىدريد و از طرفى خداوند وعده نصرت داده بود و خود حافظ جان قدسى او بود، نتوانستند او را بكشند. واقدى در «مغازى» آورده است كه: چهار نفر از سران قريش هم عهد و هم پيمان بر قتل رسول خداصلى الله عليه وآله شدند و مشركين هم از اين عهد و پيمان مطّلع بودند و بدين عنوان آنها را مىشناختند ـ عَبْدُاللهُ بْنُ شِهاب و عُتْبَةُ بْنُ أبى وَقّاص و ابْنُ قَمِيئَة و اُبىّ بْنُ خَلَف. عتبه در آنروز چهار سنگ به رسول خداصلى الله عليه وآله پرتاب كرد كه كَسَرَ رَبَاعِيَتَهُ ـ أَشْظَى باطِنَهَا الْيُمْنَى السّفْلَى ـ وَ شُجّ فى وَجْنَتَيْهِ [49] (حَتّى غَابَ حَلَقُ الْمِغْفَرِ فِى وَجْنَتِهِ) «دندان رباعى حضرت را شكست (به طورى كه فكّ راست زيرين آن دندان شكست) و دو استخوان برآمده از دوگونه شكست (به طورى كه حلقههاى آويزان از كلاه خود در استخوان گونه او پنهان شد». وَ اُصِيبَتْ رُكْبَتَاهُ فَجُحِشَتَا [50] «و دو زانوى وى آسيب ديد و پوستش كنده شد»، چون أبوعامر فاسق حفرههائى مانند خندق حفر كرده بود كه مسلمين در آن ناديده بيفتند. و رسول خداصلى الله عليه وآله بر لب بعضى از آنها ايستاده بود و بدون توجّه در آن افتاد. واقدى مىگويد: آنچه در نزد ما به ثبوت رسيده است، آن كسى كه دو استخوان گونه پيغمبر را شكست ابن قَمِيئَه بود، و مىگفت: محمّد را به من بنمايانيد، سوگند به آن كه سوگند به او مىخورند اگر محمّد را ببينم مىكشم. پس شمشيرش را بر سر پيغمبر بالا برد، و در همان لحظهاى كه شمشير بر سر پيامبر كشيده بود، عتبةبن أبى وقّاص تير به آن حضرت زد، و در بدن آن حضرت دو زره بود. در اين حال پيغمبر در حفرهاى كه در برابر او حفر كرده بودند افتاد و پوست از دو زانويش كنده شد. و ضربهاى كه در اين حال ابنقميئه زد به واسطه دو زره بودن آن حضرت كارگر نشد امّا به واسطه فشار و سنگينى ضربه شمشير ابنقميئة، پيامبر بدنش سست شد و به واسطه همين ضربه بود كه در گودال بيفتاد. [51] رسول خداصلى الله عليه وآله از گودال برخاست و طلحه از پشت كمك كرد و علىعليه السلام دو دست او را گرفت و از گودال بيرون آورده، سرپا بايستاد. [52]و نيز واقدى آورده است كه: أبوسعيد خُدْرى مىگفت: چهره رسول اكرمصلى الله عليه وآله در روز اُحد آسيب ديد به طورى كه دو حلقه از حلقههاى كلاه خود در دو استخوان گونه رسولالله فرو رفت و چون آنها را بيرون كشيدند خون مانند سيلان مشك جارى شد. [53] آنگاه با چنين خصوصيّات و كيفيّاتى، تنها گذاردن پيغمبرى كه انسان مدّعى است از هر جهت بايد جان و مال و عِرضْ و ناموس و تمام جهات حياتى خود را فداى او كند چقدر دور از انصاف است ؟! تا آنجا كه آيه مباركه قرآن شرح اين فرار را بازگو كند و مسلمين را در برابر اين خطيئه عظيمه سرزنش نمايد: اِذْ تُصْعِدُونَ وَ لَا تَلْوُونَ عَلَى أحَدٍ وَ الرّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِى اُخْراكُمْ . [54]«در آن وقتى كه به جاهاى دور مىرفتيد و به أحدى در پشت سر خود نظر نمىكرديد و رسول خدا هم در پشت سر شما در دسته ديگر شما را فرا مىخواند.» اين داستان منهزمين و فراريان است كه مىفرمايد: در حال فرار و هزيمت به كوه بالا مىرفتند و حضرت رسول اكرمصلى الله عليه وآله ايشان را ندا مىكرد: يَا مَعْشَرَ المُسْلِمينَ ! أنَا رَسُولُ اللهِ! إلَىّ إلَىّ؛ فَلَا يَلْوِى عَلَيْهِ أحَدٌ [55] «اى جماعت مسلمين! من رسول خدايم! به سوى من بيائيد! به سوى من بيائيد! پس يك نفر به سوى او برنمىگشت.» واقدى در ضمن آياتى كه در غزوه اُحُد نازل شده است در تفسير كريمه: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرّ اللهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ [56] گويد: ابليس در روز احد به صورت جُعَالُ بْنُ سُراقَه ثَعْلَبى متصور شد و ندا داد: اِنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ «محمّد حقّاً و تحقيقاً كشته شد.» و مردم از هر سو پراكنده شدند. [57] اقرار عمر به فرار خود در جنگ احدعمر مىگويد: من مانند اُرْويّه [58] (بزماده) از كوه بالا مىدويدم تا زمانى كه به نزد رسول خداصلى الله عليه وآله رسيدم و بر او اين آيه نازل مىشد: وَمَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرّسُلُ ـ الآية. و معنى وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ اين است كه: پشت كند. وَ مَا كانَ لِنَفْسٍ أن تَمُوتَ إلاّ بِإذْنِ اللهِ كِتاباً مُؤَجّلاً [59] و معنى اين آيه اين است كه: «براى هيچ ذىروحى اين قدرت نيست كه بتواند بدون إذن خدا زودتر از وقت معلوم و مقدّر مرگش بميرد.» [60]و همچنين واقدى، از ضحّاك بن عثمان از ضمرةبن سعيد آورده است كه: رافع بن خَديج مىگويد : من در روز غزوه اُحد كنار أبومسعود أنصارى ايستاده بودم و او از آنان كه از أقوامش شهيد شده بودند ياد مىكرد و مىپرسيد. چندين نفر را براى او شمردند كه از جمله آنها سَعْد بن رَبيع، و خارِجَة بْن زُهَيْر بود و او إنّا للّه و إنّا إليه راجعون مىگفت و بر آنان طلب رحمت مىنمود، و بعضى از دوستش سؤال مىكرد و ايشان خبر بعضى را براى بعضى مىآوردند. در اين حال خداوند مشركين را برگردانيد براى اينكه ياد كشتگان و غم و اندوه آنها را از بين ببرد. مسلمين ناگهان ديدند دشمنانشان بر بالاى ايشان آمده و از شِعب كوه تفوّق پيدا كردهاند و ناگهان كتيبههاى مشركين يكى پس از ديگرى بيامدند و مسلمين فراموش كردند آن مذاكراتى را كه با هم داشتند. پيامبرصلى الله عليه وآله ما را براى جنگ دعوت كرد و بر كارزار و رزم تحريض مىنمود، و من نگاه مىكردم كه فلان و فلان در دامنه كوه مىدوند. عمر مىگفت: چون شيطان فرياد زد: قُتِلَ مُحَمّدٌ من راه كوه را در پيش گرفتم و از كوه همچون اُرْويّه (بزماده) بالا مىپريدم، تا به سوى پيامبر آمدم و او اين آيه را تلاوت مىنمود: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ [61] . و أبوسفيان در دامنه كوه بود. رسول خداصلى الله عليه وآله عرض كرد: اَللّهُمّ لَيْسَ لَهُمْ أنْ يَعْلُونا [62] «اى بار پروردگار من! اين مشركين حق ندارند بر ما برترى جويند، و در مكان بالا محيط و مسيطر بر ما باشند.» فَانْكَشَفُوا [63] . «با دعاى رسول الله مشركين هزيمت نمودند.» و همچنين واقدى آورده است كه: چون إبليس ندا در داد: إنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ، همه مردم متفرق شدند، بعضى وارد مدينه شدند، و أولين كسى كه به مدينه آمد و خبر قتل رسول خداصلى الله عليه وآله را آورد، سعدبن عثمان أبوعُباده بود و سپس بعد از او مردانى آمدند و در خانههاى خود نزد زنانشان رفتند، تا به جائى كه زنان به آنان گفتند: أعَنْ رَسُولِ اللهِ تَفِرّونَ؟! «آيا شما از رسول خدا فرار مىكنيد؟!» ابن امّ مكتوم كه رسول خداصلى الله عليه وآله او را بجاى خود در مدينه گماشته بودند و با مردم نماز مىخواند، گفت: اَعَنْ رَسُولِ اللهِ تَفِرّونَ؟! و شروع كرد به اُفّاُفّ گفتن و تعييب و تعيير و سرزنش نمودن، وپس از آن گفت: راه اُحُد را به من نشان دهيد! راه احد را به او نشان دادند. در راه كه مىآمد به هر كس كه مىرسيد از أحوال و أوضاع استخبار مىنمود تا به اُحد رسيد و از سلامتى پيغمبرصلى الله عليه وآله مطّلع شد و برگشت . برخي از فراريان از مسلمين در جنگ احدو از كسانى كه فرار كردند فلان، [64] و حارث بن حاطِب، و ثَعْلَبة بن حاطب، وَ سوّاد بن غزيّه، و سعد بن عثمان ، و عُقْبَةُ بن عثمان بودند و نيز خارجةبن عامر كه به مَلَل [65] رسيد و اوس بن قَيْظى با چند نفر از بنى حارثه كه به شُقْرة [66]رسيدند. اُمّ أيْمن آنان را ديد و خاك بر صورتشان مىپاشيد و به بعضى از آنها مىگفت : هَاكَ الْمَغْزَلَ فَاغْزِلْ بِهِ، وَ هَلُمّ سَيْفَكَ! «اين دوك نخريسى را از من بگير و بنشين در خانه نخريسى كن و شمشيرت را به من بده!» آنگاه خودش با جماعتى از زنان مدينه حركت كردند تا به اُحُد رسيدند. [67] و ايضاً واقدى با سند متّصل خود از نَمْلةُ بنُ أبىنملَة كه پدرش مُعاذ برادر مادرى بَراءبنمَعرور است روايت نموده است كه گفت: چون در آن روز مسلمين فرار كردند، نظرم به رسول خداصلى الله عليه وآله افتاد و با او هيچكس نبود غير از نفرات بسيار معدودى، بعداً أصحاب او از مهاجرين و انصار دور او را گرفتند و او را به شِعب بردند. و براى مسلمين نه پرچمى برافراشته بود و نه گروهى و نه اجتماعى، و كتيبههاى مشركين در وادى مىآمد و مىرفت و مسلمين را به اين طرف و آن طرف مىراند، پيوسته جمع مىشدند و باز از هم جدا مىگشتند. مشركين يك نفر را نمىديدند تا آنها را برگرداند و جلويشان را بگيرد . و من دنبال رسول خداصلى الله عليه وآله گشتم و او را يافتم كه امامت نموده، با اصحاب خود نماز مىگزارد. و سپس مشركين به سوى لشگرگاه خود برگشتند و با همديگر مىخواستند همدست و همداستان شوند تا به دنبال ما به مدينه بيايند و براى كشتن و غارت كردن و اسارت زن و مرد مسلمان به مدينه هجوم آورند. وليكن در اين مذاكرات و بحثها در ميان خودشان اختلاف داشتند. در اين حال چون رسول خداصلى الله عليه وآله به سوى أصحابش بيرون شد و آنها پيغمبر را سالم ـ يعنى زنده ـ ديدند، گويا اصلاً گزندى به آنان نرسيده است. [68] و أيضاً واقدى روايت مىكند با سند متّصل خود از أبوسفيان مولاى ابن أبى أحمد كه گفت : شنيدم از محمد بن مَسْلَمه كه مىگفت: سَمِعَتْ اُذُناىَ وَ أبْصَرَتْ عَيْناىَ رَسُولَ اللهِصلى الله عليه وآله يَقُولُ يَوْمَئِذٍ وَ قَدِ انْكَشَفَ النّاسُ إلَى الْجَبَلِ وَ هُمْ لَايَلْوُونَ عَلَيْهِ، وَ إنّهُ لَيَقُولُ: إلَىّ يَا فُلانُ! إلَىّ يَا فُلَانُ [69] ! أنَا رَسُولُ اللهِ فَمَا عَرّجَ مِنْهُما وَاحِدٌ عَلَيْهِ وَ مَضَيا. [70] «دو گوش من شنيده است و دو چشم من ديده است رسول خداصلى الله عليه وآله را كه در آن روز مىگفت، در هنگامى كه مردم متوارى شده و به سوى كوه فرار مىكردند و به او برنمىگشتند و چهره خود را به او بر نمىگرداندند: به سوى من بيا اى فلان! به سوى من بيا اى فلان ! من رسول اللهام! و هيچ يك از آن دو نفر درنگ نكردند و از نزد رسولخدا گذشتند.» [71] گفتار خالدبن وليد درباره فرار عمرو أيضاً واقدى از ابن أبى سَبْرَة، از أبوبكر بن عبدالله بن أبىجَهْم كه نام أبىجهم عُبَيْد است روايت مىكند كه او گفت: خالدبن وليد وقتى كه در شام بود براى مردم مىگفت : الْحَمْدُ لِلّهِ الّذى هَدانى لِلْإسْلامِ «سپاس مر خداى راست كه مرا به اسلام رهنمون شد.» من خودم را با عمربن خطّاب ديدم در وقتى كه به حركت آمده و دور مىگشتند و پا به فرار گذارده بودند در روز اُحد، و با عمربن خطّاب يك نفر نبود، و من در ميان كتيبه و لشگرى انبوه بودم و عمر بن خطّاب را احدى از آن كتيبه غير از من نشناخت، و من راهم را كج كردم و ترسيدم اگر او را به بعضى از كسانى كه با من بودند معرفى كنم، به سوى او رفته و قصد هلاكتش را بنمايند [72] ، و چون به او نظر كردم ديدم رو به شِعْب مىرود [73] . طبرى در تاريخ خود با سند متّصل از قاسِمُ بْنُ عبدالرّحمنِ بن رافع روايت كرده است كه: أنَسُ بْنُ نَضْرٍ ـ عموى أنس بن مالك ـ در روز اُحد، به عمر بن خطّاب و طلحة بن عبيدالله در ميان مردانى از مهاجر و أنصار رسيد كه همگى دست از جنگ برداشته بودند. به آنها گفت: علّت دست برداشتن شما از جنگ چيست؟! گفتند: قُتِلَ مُحّمدٌ رَسُولُ اللهِ «محمّد رسول خدا كشته شد.» گفت: فَمَا تَصْنَعُونَ بِالْحَياةِ بَعْدَهُ؟ قُومُوا فَمُوتُوا (كِراماً) عَلَى ما ماتَ عَلَيْهِ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله. «پس شما زندگى را بعد از وى براى چه مىخواهيد؟! برخيزيد و بزرگوارانه بميريد بر همان نهجى كه رسول خداصلى الله عليه وآله مرد.» سپس به مقابله مشركين شتافت و آنقدر جنگ كرد تا كشته شد . و به واسطه نام او أنسبنمالك نامگذارى شده است. [74] و عجيب اينجاست كه برخى از اين بىغيرتان كه بر روى كوه نشسته بودند و خود را يله و رها نموده بودند گفتند: اى كاش كسى بود به نزد عبدالله بن اُبَىّ در مدينه مىرفت تا از ابوسفيان براى ما خطّ أمان بگيرد! طبرى نيز در تاريخ خود آورده است كه: چون خبر قتل رسول اللهصلى الله عليه وآله منتشر شد، بعضى از فراريان به كوه كه بر روى صخره (تخته سنگ) بودند، گفتند: لَيْتَ لَنَا رَسُولاً إلَى عَبْدِاللهِ بْنِ اُبَىّ، فَيَأخُذَ لَنَا أمَنَهً مِنْ أبِىسُفْيَانَ. يَا قَوْمِ إنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ! فَارْجِعُوا إلَى قَوْمِكُمْ قَبْلَ أنْ يَأتُوكُمْ فَيَقْتُلُوكُمْ «كاش فرستادهاى از ما به نزد عبدالله بن اُبَىّ برود و أمان نامه ما را از أبوسفيان أخذ كند. اى قوم! بدانيد: محمّد كشته شده است! شما به سوى أقوام خود بازگرديد پيش از آنكه بيايند و شما را بكشند.» أنَسُ بْنُ نَضْر به آنها گفت: يَا قَوْم إنْ كانَ مُحَمّدٌ قَدُ قُتِلَ فَإنّ رَبّ مُحَمّدٍ لَمْ يُقْتَلْ، فَقَاتِلُوا عَلَى مَا قاتَلَ عَلَيْهِ مُحَمّدٌ. اللّهُمّ إنّى أعْتَذِرُ إلَيْكَ مِمّا يَقُولُ هَؤُلآءِ وَ أبْرَأُ إلَيْكَ مِمّا جَآءَ بِهِ هَؤُلآءِ! ثُمّ شَدّ بِسَيْفِهِ فَقاتَلَ حَتّى قُتِلَ [75] «اى أقوام و خويشان من! اگر محمّد كشته شده است، پروردگار محمّد كشته نشده است. شما جنگ كنيد بر همان أساسى كه محمّد بر آن اساس جنگ كرده است. بار پروردگار من! من شرمنده و عذرخواهم به سوى تو از آنچه اين جماعت مىگويند، و برائت مىجويم به سوى تو از آنچه اين جماعت ابراز داشتهاند. اين بگفت و سپس شمشيرش را محكم بگرفت و كشتار كرد تا كشته شد.» [76] و رسول خداصلى الله عليه وآله به راه افتاده بود و مردم را به مبارزه و كارزار تحريض مىنمود تا رسيد به اصحاب صَخْره (همين افراد دست از جنگ برداشته و روى سنگ كوه لَميده)، آنها چون او را ديدند، يكى از آنها تيرى در كمان خود نهاد تا او را هدف كند، رسول خدا گفت: منم رسولالله [77] . پايداري انس بن نضر و زخمهايي كه بر او وارد شدأنس، آن مرد با شخصيّت و با غيرت و با حميّت و با منطق استوار و با عزت (يعنى أنس بن نضر) كه طرز شهادتش را بازگو كرديم، آنقدر تير و شمشير خورد كه پس از مرگش خواهرش نتوانست جسد او را پيدا كند، عاقبة الأمر از بَنان و يا ثَناياى او برادرش را شناخت. گويند هفتاد زخم بر بدنش وارد شده بود و جاى درستى باقى نمانده بود، فقط از بَنان انگشتها و يا از دندانهاى پيشين، خواهرش وى را شناخت [78] . فرار عثمان و پناه دادن به معاوية بن مغيرهو امّا درباره عثمان رواياتى را كه از تواريخ معتبر عامّه نقل شد، شنيديد. اينك يك سند تاريخى مهمّ ديگرى را از طبرى كه از معتمَدين و موثّقين و مورّخين در نزد عامّه است ذكر مىنمائيم: ابوجَعْفر طَبَرى مىگويد: مردم در روز اُحد چنان از رسول خدا صلى الله عليه وآله فرار كردند تا به حدّى كه بعضى از ايشان به مَنْقى كه پائينتر از أعْوَص است رسيدند و عثمان بن عفّان و عقبة بن عثمان و سعدبن عثمان (كه دو مرد از أنصارند) چنان فرار كردند تا به جَلْعَب (كوهى است از نواحى مدينه كه در پشت أعْوَص واقع است) رسيدند و در آنجا سه روز توقّف كردند و پس از آن به سوى رسول خدا صلى الله عليه وآله برگشتند و پيامبر درباره ايشان است كه فرمود: لَقَدْ ذَهَبْتُمْ فيها عَريضَةً [79]«شما در اين گريز، گريز و فرار وسيعى نمودهايد!» عثمان نه تنها فرار كرد، بلكه پس از آمدن به مدينه مُعاويةُ بْنُ مُغيرَة بْنِ أبى العاص را كه از سختترين دشمنان رسولخداصلى الله عليه وآله بود و در اين جنگ شركت كرده بود و همان كسى است كه خود مدّعى است كه حمزه سيّدالشهداءعليه السلام را مثله كرد و لبهاى رسول خدا را پاره كرد و رَباعى او را شكست و رسول خدا خون او را هدر داده بودند، در منزل خود جا و أمان داده و چون حضرت رُقيّه دختر رسول خدا به اصحابى كه در پى او مىگشتند جاى او را در خانه نشان داد، آنقدر چوبه جهاز شتر به آن بضعه رسول الله زد كه بر اثر آن مريض و در بستر افتاده و بالأخره جان داد. [80] ما اين قضيّه را از «مغازى» واقدى كه قديمىترين و معتبرترين اسناد تاريخى نزد عامّه است ذكر مىكنيم: واقدى گويد: معاوية بن مغيرة بن ابىالعاص آن روز فرار كرد و راه را گرفت و مىرفت، شب را در نزديكى مدينه بخوابيد. چون صبح شد داخل در مدينه شد و آمد درِ منزل عثمان بن عفّان و در را زد، زوجه او امّ كلثوم دختر رسولاللهصلى الله عليه وآله گفت: عثمان منزل نيست در نزد رسول خداصلى الله عليه وآله است. معاويه گفت: بفرست در پى او بيايد چون در أوّل سال شترى را از وى خريدهام و پولش را ندادهام، اينك پول شتر را آوردهام، اگر مىگيرد و الاّ برمىگردم. امّ كلثوم [81] فرستاد دنبال عثمان و آمد و چون او را ديد گفت: وَيْحَكَ أهْلَكْتَنِى وَ أهْلَكْتَ نَفْسَكَ، مَا جَاءَبِكَ؟ «اى واى بر تو! مرا هلاك كردى و خودت را هلاك كردى! حاجتت چيست؟!» گفت: اى پسر عمو جان! هيچ كس از تو به من نزديكتر و سزاوارتر نيست! عثمان او را در ناحيهاى از خانه داخل كرد و خودش به قصد گرفتن أمان براى او از پيغمبرصلى الله عليه وآله به سوى پيغمبر رهسپار شد. پيغمبر اكرمصلى الله عليه وآله قبل از اينكه عثمان بيايد، به أصحاب فرموده بودند: معاويه امروز صبح در مدينه است، او را بيابيد. أصحاب، او را طلبيدند و نيافتند و بعضى به بعض دگر گفتند: او را در منزل عثمان بن عفّان بيابيد. داخل در خانه عثمان شدند و از امّ كلثوم پرسيدند. او اشاره به محل او نمود. او را از آن محلّ كه در زير حِمارهاى [82]بود بيرون كشيده به سوى رسول خداصلى الله عليه وآله آوردند در حالى كه عثمان نزد رسول خداصلى الله عليه وآله نشسته بود. چون عثمان ديد او را آوردند به رسول الله گفت: سوگند به آن كه تو را به حقّ مبعوث كرده است من نزد تو نيامدم مگر از براى آنكه از تو تقاضا كنم به او أمان بدهى! پس او را اى رسول خدا به من ببخش! رسول خدا او را به عثمان بخشيدند و امان دادند و سه روز براى او مهلت قرار دادند به طورى كه اگر بعد از سه روز يافت شود، او را بكشند. عثمان از منزل رسول اكرم بيرون شد و شترى براى او خريد او را به تمام معنى تجهيز كرد و سپس به او گفت: حركت كن. و او حركت كرد و رسول خداصلى الله عليه وآله به دنبال و تعقيب مشركين قريش آمد تا به حمراء الأسد [83] رسيد، و عثمان نيز با مسلمين تا حمراء الاسد بيرون شد. و معاوية بن مغيره در مدينه ماند تا روز سوم فرارسيد، در اين حال بر شترش نشست و آمد تا به وسطهاى عقيق رسيد. رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: معاوية بن مغيره شب را در مدينه به روز آورده است، او را بجوئيد . مردم در طلب او بيرون شدند، معلوم شد كه راه را اشتباه كرده و هنوز از مدينه خارج نشده است. به دنبال او گشتند تا او را در روز چهارم گرفتند. از میان كسانى كه در پى او در جستجو بودند زَيْدُبْنُ حارِثَه و عمّارُ بْنُ ياسِر بودند كه در طلبش سرعت داشتند. در ناحيه جمّاء او را يافتند. زيدبن حارثه او را با شمشير زد و عمّار گفت: من هم در اين مرد حقّى دارم. عمّار هم تيرى به سوى او افكند و دو نفرى او را كشتند، و سپس حضور پيامبر آمده و او را از واقعه باخبر ساختند. و بعضى گفتهاند: در ثَنِيّةُ الشّريد كه در هشت ميلى مدينه است او را يافتند، و اين به جهت آن بود كه راه را خطا كرده بود. عمّار و زيد او را يافتند و پس از يافتن پيوسته به او تير مىزدند مانند هَدَفى كه نشانه روند، تا جان داد [84] . مورّخين گويند: سه روزى كه در مدينه ماند پيوسته در جستجوى اوضاع و احوال پيغمبر و مسلمين بود تا آن را براى كفّار قريش خبر ببرد. معاويه بن مغيره حمزه را مثله كرده بودابن أبى الحديد در «شرح نهج البلاغة» گويد: بَلاذُرى آورده است كه: اين معاوية ابن مُغيرة در روز اُحد، بينى حضرت حمزه سيّدالشّهداء را بريد و او را مثله كرد. و اين معنى را از كَلبى روايت مىكند، و مىگويد: او پسر عموى تحقيقى و نَسَبى عثمان بود. عثمان پسر عفّان بن أبى العاص است و او معاوية پسر مُغيرة بن أبىالعاص. و از او يك دختر بيشتر باقى نماند به نام عائشه كه او را مروان حَكَم تزويج كرد و از او عبدالملك بن مروان متولّد شد [85] . و امّا داستان كشته شدن رقيّه بنت رسول اللهصلى الله عليه وآله طبق گفتار محمّدبن يعقوب كلينى در كتاب «كافى» از اين قرار است كه: با سلسله سند متّصل خود روايت مىكند از يزيد بن خليفه حاربى كه گفت: در وقتى كه من حضور داشتم، عيسى بن عبدالله از حضرت صادقعليه السلام از اين مسأله سؤال كرد كه: آيا جائز است زنان براى حضور بر جنازه از منزل بيرون روند؟! حضرت از تكيه گاه خود جلو آمده، درست نشستند و گفتند: اين مرد فاسق [86] پسر عمويش معاوية بن مغيره را با آنكه رسول الله خون او را هدر كرده بودند پناه داد و به دختر رسول خدا گفت: از اين موضوع پدرت را خبردار مكن! گويا يقين نداشته است كه وحى مىآمده و به او خبر مىداده است. رقيّه گفت: من نمىتوانم دشمن پدرم را از او پنهان دارم. عثمان معاويه را در زير چهار چوبى كه بر روى آن رخت پهن مىكنند قرار داده و قطيفهاى بر روى آن كشيد و به رسول اللهصلى الله عليه وآله وحى آمد و او را از مكان وى مطّلع كرد. رسول خدا به اميرالمؤمنينعليه السلام فرمود: شمشيرت را حمايل كن و برو به منزل دختر عمويت، و اگر به معاويه دست يافتى او را بكش. اميرالمؤمنينعليه السلام به منزل عثمان آمدند و گردش كردند و او را نيافتند و به نزد رسول اكرمصلى الله عليه وآله بازگشته، گفتند: من او را نيافتم. رسول خدا فرمودند: وحى به من رسيدهاست كه در زير چهارچوب لباس است. پس از خروج اميرالمؤمنينعليه السلام، عثمان به منزل رفت و دست پسر عموى خود را گرفت و به حضور رسولالله آورد. چون رسول خدا او را ديدند سر به زير افكنده و توجهى به او ننمودند، و رسولخداصلى الله عليه وآله بسيار با حيا و مهربان بودند. عثمان گفت: يا رسول الله اين پسر عموى من است: معاوية بن مُغِيرة بن ابى العاص، و سوگند به آن كه تو را به حقّ برانگيخته است من او را امان ندادهام ـ سه بار اين را تكرار نمود_ . حضرت صادقعليه السلام سهبار فرمودند: سوگند به آن كه پيغمبر را به حقّ مبعوث كرده است، عثمان دروغ گفت. عثمان از جانب راست پيامبر آمد، و از جانب چپ آمد، در مرتبه چهارم رسول خدا سرش را بلند نموده، فرمود: سه روز به او مهلت دادم، اگر در روز چهارم دستم به وى برسد او را خواهم كشت. چون پشت كردند و رفتند، رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: اللّهُمّ الْعَنْ مُعَاوِيةَ بْنَ الْمُغيرةِ وَ الْعَنْ مَنْ يُؤْويهِ، وَ الْعَنْ مَنْ يَحْمِلُهُ، وَ الْعَنْ مَنْ يُطْعِمُهُ، وَ الْعَنْ مَنْ يَسْقيهِ، وَ الْعَنْ مَنْ يُجَهّزُهُ، وَالْعَنْ مَنْ يُعْطِيهِ سِقاءً أوْ حِذَاءً أوْ رِشَاءً، أوْ وِعَاءً! «خداوندا، معاويهبن مغيره را لعنت كن! و لعنت كن بر كسى كه او را جا دهد، و لعنت كن بر كسى كه او را بر مركبى سوار كند، و لعنت كن بر كسى كه به او غذا دهد! و لعنت كن بر كسى كه به اوآب دهد، و لعنت كن بر كسى كه أسباب و لوازم سفر او را آماده كند! و لعنت كن بر كسى كه به او مشك دهد يا كفش دهد يا طناب دلو دهد يا ظرف دهد.» و اين امور را رسول خدا با انگشتهاى دست راست خود يكايك مىشمرد. پاورقي [47] چهار دندان از جلوى دهان را ثنايا گويند، دو از بالا و دو از زير؛ و چهار دندان متّصل به را رُباعيّات گويند، دو از بالا و دو از زير.
[48] علاّمه سيّد شرفالدّين عاملى در كتاب «النصّ و الاجتهاد» طبع دوّم، صفحه 254 [49] وَجْنَة، وِجْنَة، وُجْنَة، وَجَنَة، وَجِنَة، أجَنَة، إجَنَة، اُجْنَة: ما ارتفع من الخدّين. تمام اين لغات به معنى برآمدگى دو گونه انسان است. [50] جَحَشَ الْجِلدَ: قَشَرهَ و خَدَشَه، يعنى پوست كندن و مجروح نمودن.
[51] در «اعلام الورى» صفحه 92
[52] مغازى واقدى» ج1، صفحه 243 [53] مغازى» ج1، ص.247 [54] آيه 153، از سوره 3: آلعمران.
[57] آية الله سيّد شرف الدّين عاملى در كتاب «النصّ و الاجتهاد» طبع دوّم، صفحه 254
[58] در «صحاح اللّغة» صفحه 2363 [59] آيه 145، از سوره 3: آل عمران.
[60] مغازى» واقدى، ج1، صفحه 321 [61] آيه 144، از سوره 3: آلعمران.
[62] و طبرى در «تاريخ» خود، طبع دوم، ج2، صفحه 521 [63] مغازى» واقدى، ج1، ص.295 [64] در تعليقه گويد: فى ح بجاى لفظ فلان «عمر و عثمان» مضبوط است. و بلاذرى از واقدى عثمان را ذكر كرده و عمر را ذكر نكرده است («أنساب الأشراف»، ج1، 326. [65] مَلَل موضعى است در راه مكه بين الحرمين. ابن سكّيت گويد: منزلى است در راه مدينه به سوى مكّه كه تا مدينه بيست و هشت ميل فاصله دارد (معجم البلدان ج8، 153). [66] شُقْرَة موضعى است در راه فَيْد در ميان كوههاى سرخ رنگ كه با نخيل هجده ميل فاصله دارد و تا چاه سائب يك روز راه است و تا مدينه دو روز راه است (وفاءالوفا، ج2، ص 330).
[69] ابن ابى الحديد در «شرح نهجالبلاغة» طبعدار احياء الكتب، ج15، صفحه 23 [70] مغازى» واقدى، ج1، ص.237
[71] طبرى در «تاريخ» خود، طبع دوم، ج2، صفحه 519
[72] عمر بن خطاب پسر عمه خالد بن وليد است (سيره حلبيّه ج3، صفحه 224
[73] مغازى» واقدى، ج1، ص.237 شيخ طبرسى در «اعلام الورى» صفحه 90
[74] تاريخ الاُمم و الملوك» للطبرى، طبع دوم، دارالمعارف مصر، ج2، ص.517 و اين داستان را نيز ابوالفداء ابن كثير دمشقى در «البداية و النهاية» ج 4، صفحه 34
[75] ابن أثير در «كامل» ج2، صفحه 156
[76] در كتاب «النص و الاجتهاد» طبع دوم صفحه 248 [77] تاريخ» طبرى، طبع دوم، ج2، ص.520
[78] واقدى در «مغازى» ج1، صفحه 280
[79] تاريخ» طبرى، طبع دوم، ج2، ص.522 و ايضاً در ج1 از «سيره حلبيّه» صفحه 240
[80] ابن أثير جزرى در «كامل التواريخ» طبع بيروت، ج2، صفحه 165
[81] صحيح رقيّه است. چون امّ كلثوم بعد از رقيّه به نكاح عثمان درآمد و ارتحال او در سنه نهم از هجرت است. توضيح آنكه: مورّخين آوردهاند و مجلسى نيز در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج6، صفحه 707
[82] در «نهايه ابن أثير» ج1، صفحه 258
[83] در «شرح مواهب لدنيّة» ج 2، صفحه 70
[84] مغازى» واقدى، ج1، صفحه 333
[85] شرح نهج البلاغة» طبع دار احياء الكتب العربيّة، ج15 صفحه 46 [86] مراد عثمان است. و در روايت، عبارتِ «عموى او مغيره» آمده است كه شايد بواسطه إسقاط ناسخان بوده؛ و ما در ترجمه «پسر عمويش معاوية بن مغيرة» آورديم.
|
|
|