|
|
اعتراف أبوبكر به مزاياي أميرالمومنين عليه السّلام و حديث منزلهصفحه 103 بيعت با تو تخلّف كردهاند؟ و ايشان كساني هستند كه در ميان امّت، طعن و اشكالي بر آنها نبوده است؛ و در صحبت و ملازمات با رسول خدا تقصيري نداشتهاند؟ أبوبكر گفت: من از تخلّف آنها اطّلاع نداشتم مگر پس از آنكه قضيّۀ بيعت با من مُسَجَّل شده بودم؛ و ترسيدم كه اگر دست از خلافت بردارم امّت اسلام به ارتداد از دين بازگشت كنند؛ و در اينصورت معاونت شما با من اگر آن را بپذيريند؛ و اجابت كنيد؛ آسانتر است براي دين و مشكلات دين؛ از آنكه مردم به جان هم بيفتند؛ و بعضي با بعضي تضارب كنند؛ و بالاخره به كُفر برگردند؛ و ميدانستم كه تو در شفقت و مهرباني با مردم كمتر از من نيستي! و بر ديانت مردم مهربانتري! أميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: بلي! وليكن تو به من بگو: آن كسي كه استحقاق خلافت رسول خدا را دارد 4 بايد واجدِ چه شرائطي باشد؛ تا اين استحقاق در او متحقّق شود؟ أبوبكر گفت: با نصيحت، و وفا، و دوري از مدهنه و سستي، و تبعيض، و روش نيكو، و اظهار عدل، و علم به كتاب و سنّت، و فصل خطاب، با زهد در دنيا و كم رغبتي و كم اعتنائي به دنيا، و حقّ مظلوم را از ظالم گرفتن بدون هيچ تفاوت براي نزديكان و دوران! و در اين حال ساكت شد. أميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: با داشتن سابقه و قرابت؟! أبوبكر گفت: با داشتن سابقه و قرابت. أميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: با سوگند به خداوند از تو ميپرسم: آيا اين مزايا و خصلتهائي را كه ذكر كردي در خودت مييابي؛ و يا در من است؟! أبوبكر گفت: بلكه در توست اي أباالحسن! در اينجا حضرت با او با بسياري از مزايا و خصال خود كه از اختصاصات آن حضرت است، استدلال مُحاجّه و مناشده ميكنند؛ و از جمله ميگويند: اُنشِدُكَ بِاللهِ! ألِيَ الوَزارَة مَعَ رَسُولِ اللهِ؛ وَالمِثْلُ مِن هَارُونَ مِن مُوسَي؛ أمْ لَكَ؟ قَالَ: بَلْ لَكَ! صفحه 104 هارون نسبت به موسي براي تست و يا براي من است؟! أبوبكر گفت: بلكه براي تست!» أبوبكر در اين مجلس محكوم و مُفْحَم ميشود و ميگويد: اي أباالحسن دستت را بياور تا من با تو بيعت كنم، وليكن پس از بيعت در آن مجلس بناي بيعت عَلَني در مسجد ميشود؛ و در اينجال يك شب ميگذرد؛ و عُمَر اطّلاع پيدا ميكند؛ و به هر گونهاي كه بود؛ أبوبكر را از اين تصميم برميگرداند.[1] احتجاج أميرالمؤمنين عليه السّلام به حديث منزله در شوريو از جملۀ موارد استشهاد به حديث مَنزله، احتجاجي است كه أميرالمؤمنين عليه السّلام بعد از مرگ عمر، در مجلس شوري، با اصحاب شوري كردهاند. و اين احتجاج بسيار مفصل است؛ و شامل مناقب و فضائل مختصّۀ آن حضرت است، كه احدي از مهاجران وانصار را در آن شركتي نيست؛ و از احتجاجات معروف و مشهور است كه ما در اينجا فقط به ذكر مورد حاجت به ان در استشهاد به حديث منزله، و وزارت آن حضرت اكتفا مينمائيم؛ حضرت پس از بيان فضائل و اقرار و اعتراف مخالفين به آنها؛ ميرسد به اينكه ميگويد: نَشَدْتُكُم بِاللهِ هَلْ فِيكُمْ أحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عليه وآله وسلّم: أنتَ مِنّي بِمَنزِلَةِ هَارونَ مِن مُوسَي إلأنَّهُ لنَبِيَّ بَعْدِي؟ قَالُوا: لا! «من با سوگند به خدا از شما ميپرسم: آيا در ميان شما يكنفر هست كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم به او گفته باشد؛ منزلۀ تو با من همان منزلۀ هارون است با موسي؛ به غير از آنكه پس از من پيغمبري نيست؟! گفتند؟ نه!» و تا ميرسد به اينكه ميگويد: نَشَدْتُكُم بِاللهِ! هَلْ فِيكُمْ أحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَآللِهِ وَسَلَّمَ: أنتَ أخِي وَ وَزيري وَ صَاحِبِي مِن أهلِي! غَيْرِي؟! قَالُوا: لَا. صفحه 105 صفحه 106 تطهير را شاهد ميآورد. توضيح آنست كه در «نهج البلاغه» آمده است كه چون به أميرالمؤمنين عليه السّلام رسيد كه بني اميّه، او را به شركت در خون عثمان متّهم نمودهاند، فرمود: أوَلَمْ يَنْهَ اُمَيَّةَ عِلْمُها بِي عَنْ فَرْفِي؟ أوَ مَا وَزعَ الجُهَّالَ سَابِقَتِي عَن تُهْمَتِي؟ وَ لَما وَعَظَهُمُ اللهُ بِهِ أبْلَغُ مِن لِسَانِي؛ أنَا حَجِيجُ المَارِقِينَ. وَ خَصيمُ المُتَابِينَ؛ وَ عَلَي كِتابِ اللهِ تُعْرَضُ الامْثَالُ؛ وَ بِمَا فِي الصُّدورِ تُجازَي العِبَادُ. [4] «آيا علم بني اميّه به من و احوال من و موقعيّت من در دين، باز نداشته است آنها را از اينكه مرا به عيب متّهم كنند؟ آيا سابقۀ من در دين، و خصوصيّات ممتدّۀ من در ايمان و اسلام و منزلت و جهاد، آنان را منع نكرده است، از نسبت بدون پايه و اساس و تهمت؟ و آنچه خداوند آنها را بدان پند دهد، و موعظه نمايد رساتر است از گفتار من. من در برابر كساني كه از دين خارج ميشوند؛ با حجّتو برهان استوار، به خصومت برخاستهام؛ و با كساني كه شكّ و ريب ميآورند، به مقابله و قيام دليل متين، قيام نمودهام؛ متشابهاتِ اعمال و كارهاي شبيه بهم را بايد با كتاب خدا سنجيد؛ و بدان عرضه كرد تا حقّ از باطل شناخته شود زيرا ميزان كتاب خداست كه ميزان و معيار سنجش است؛ و پاداش بندگان خدا به عقائد و نيّتهاي مختفيّه و پنهان در سينههاي آنهاست». ابن أبي الحديد در شرح فقرۀ اوّل: أوَلَم يَنْهَ اُمَيَّةَ عِلْمُهَا بِي عَن قَرْفِي ميگويد: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطْهِيرًا.[5] و گفتار پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم: أنتَ مِنِّي بِمنزلِةِ هَارُونَ مِن مُوسَي. واين تعبيرها اقتضا ميكند كه او را از ريختن خون حرام در عصمت قلمداد كند؛ همچنانكه هارون از مثل اين امور در عصمت بود؛ و گفتار متوالي و كردار پي در پي از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم دربارۀ أميرالمؤمنين طوري بود كه تمام حاضرين و مشاهدين را مجبور و مضطرّ ميكرد كه بدانند: مثل او سعي و اهتمام در ريختن خون مسلماني نميكند.[6] خطبۀ زياد در فارس ؛ و استشهاد به حديث منزلهو از جمله موارد استشهاد به حديث منزله؛ گفتار زياد بن سُميّه است؛ در خطبۀ خود كه ابن أبي الحديد بدينگونه ذكر كرده است كه: عليّ بن محمّد مدائني روايت كرده است كه: أميرالمؤمنين عليه السّلام در زمان خلافت خود، حكومت فارس و يا بعضي از نواحي آنرا به زياد دادند. زياد، آن نواحي را به خوبي اداره كرد و بطور نيكوئي در تحت نفوذ و نظر خود در آورد؛ و خراج و ماليات آنجا را جمعآوري كرد؛ معاويه از اين امر مطلّع شد و به او نوشت: أمّا بَعُدَ! تو را به غرور افكنده است قلعههايي كه در شب در آنجا مأوي ميكني؛ همچنانكه پرنده در آشيانۀ خود مأوي ميگيرد! و سوگند به خدا اگر انتظار من در حركت به سوي تو ـ در آن مقداري كه خدا داناتر است ـ نبود، آنچه از من به تو ميرسيد؛ همان بود كه عبد صالح فرمود: فَلَنَأتِيَنَّهُم بِجُنُودٍ لاقِبَلَ لَهُم بِهَا وَ لَنُخْرِجَنَّهُم مِنهَا أَذِلَّةً وَ هُمْ صَاغِرُونَ.[7] «البتّه ما لشكري بسيار كه بهيچ وجه تاب مقاومت با آن را ندارند؛ به سوي ايشان ميفرستيم؛ و آنها را با خواري و ذلّت از آن مُلك خارج مينمائيم.» و در ذيل نامه اشعاري را نوشت؛ و از جملۀ آن، اين بيت است: صفحه 108 «پدرت را فراموش ميكني در زمان فرا رسيدن مرگ او؛ كه با مردم تخاطب ميكرد؛ در وقتيكه والي بر آن مردم عمر بود.» چون نامه به دست زياد رسيد به پا خاست و براي مردم خطبه خواند و چنين گفت: العَجَبُ مِن ابنِ آكِلَةِ الاكْبَادِ؛ و رأسِ النِّفاقِ! يُهَدِّدُنِي وَ بَيني وَ بَيْنَهُ ابنُ عَمِّ رَسولِ اللهِ صلّي الله عليه وآله وسلّم؛ وَ زَوْجُ سَيَّدِةِ نِساء العَالَمِينَ؛ وَ أبوالسِّبْطِينِ؛ وَ صاحِبُ الولايَةِ وَالمَنزِلَةِ؛ و الإخَاءِ؛ فِي مِأةِ ألفٍ مِنَ المُهَاجِرينَ وَالانصَارِ؛ والتَّابِعِينَ لَهُمْ بِإحْسَانٍ! اما وَاللهِ لَوْ تَخَطَّي هَؤلاءِ أجْمَعُونَ إلَيَّ، لَوَجَدَنِي أحْمَرُ مُخْشَآ[8] ضَرَّاباً بالسَّيْفِ «عجب است از ابن آكلة الاكبادِ (پسر هند جگرخوار) و سر منشأ نفاق؛ كه مرا تهديد ميكند؛ و حال اينكه بين من و بين او، پسر عموي رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّلا است؛ و شوهر سيّدۀ زنهاي عالميان است؛ و پدر دو سبط رسول خدا است؛ و صاحب مقام ولايت و مقام منزلت و مقام اخوّت است. در ميان يكصد هزار نفر از مهاجرين و انصار و تابعين آنه به احسان سوگند به خدا اگر تمام آن گروه، همگي بر عليه من بشورند، و تجاوز كنند؛ و به ناحيۀ در تحت امر من تخطّي كنند؛ مرا شخص شجاع و بَطَل كارزار جَرِيّ و نافذ و شمشير زني خواهند يافت». زياد پس از اين خطبه، نامهاي به أميرالمؤمنين عليه السلام نوشت؛ و نامۀ معاويه را نيز در جوف آن گذاشت. أميرالمؤمنين عليه السّلام نامهاي بدين گونه به او نوشتند و فرستادند: أمّا بعدُ؛ فَإنِّي قَدْ وَلَّيْتُكَ مَا وَلَّيتُكَ! وَ أنَا أراكَ أهلاً! وَ إنَّهُ قَدْ كَانَت مِن أبي سُفيَانَ فَلْتَةٌ فِي أيّامِ عُمَرَ مِن أمانِيِّ التَّيْهِ وَ كَذِب النَّفسِ؛ لَمْ تَسْتَوْجِب بِهَا مِيراثًا؛ وَ لزمْ تَسْتَحِقَّ بِهَا نَسَباً. وَ إنَّ مُعاوِيَةَ كَالشَّيْطانِ الرَّجِيمِ يَأتِي المَرْءَ مِن بَيْنَ يَدَيهِ وَ مِن خَلْفِهِ وَ عَن يَمِينِهِ وَ عَن شِمَالِهِ؛ فَاحْذَرُهُ، ثُمَّ احْذَرُهُ ثُمَّ احْذَرُوهُ؛ والسَّلامُ![9] صفحه 110 داستان استلحاق معاويه ، زياد را به أبوسفيانچون پيغمبر اكرم صفحه لّي الله عليه وآله وسلّم طائف را محا صفحه ره كردند، نفيع نزد پيغمبر آمد؛ و پيغمبر او را آزاد كردند؛ و به او لقب أبوبكره دادند. در اين حال حَرث بن كَلده از ترس آنكه مبادا فرزند ديگرش نافع به نزد پيغمبر برود به او گفت: أنت وَلَدي ! تو پسر من هستي! و به همين جهت به نفيع كه أبوبكره لقب داده شد، مَولي الرّسول گويند؛ يعني آزاد شده پيامبر؛ و به نافع ابن الحَرث گويند: يعني پسر حرث؛ و به زياد، ابن عبيد گويند يعني پسر عبيد. و اين تا زماني كه معاويه نَسَب زياد را به أبو سفيان برنگردانده بود؛ ليكن چون معاويه او را فرزند أبوسفيان و برادر خود دانست؛ به زياد، زياد بن أبي سفيان ميگفتند: و چون دولت امويّان منقرض شد؛ به زياد، زياد بن سميّه و يا زياد بن أبيه گفتند.[11] ابن عبدالبرّ از هشام بن محمّد بن سائب كلبي از پدرش، از أبو صفحه الح، از ابن عبّاس روايت كرده است كه عُمَر در زمان خلافت خود، زياد را كه نوجواني بود؛ براي ا صفحه لاح فسادي كه در يمن رخ داده بود؛ فرستاد. زياد چون از مأموريّت خود از يمن بازگشت؛ در نزد عمر ـ در حاليكه عليّ عليه السّلام و أبوسفيان و عمرو بن عا صفحه حاضر بودند ـ خطبهاي خواند كه مانند آن شنيده نشده بود. عمرو عا صفحه گفت: خدا پدر اين جوان را رحمت كند، اگر اين جوان از قريش بود؛ با ع صفحه اي خود تمام عرب را سوق ميداد و اداره ميكرد. أبوسفيان گفت: پدر او از قريش است؛ و من ميشناسم آنكس را كه او را در رحم مادرش گذارده است! علي عليه السّلام فرمود: كيست آن كس؟ أبوسفيانصفحه 111 گفت: منم آن كس! علي فرمود: مَهلاً يا أبا سفيان ! آرام باش اي أبوسفيان. أبوسفيان در اين موقع خطاب به أميرالمؤمنين عليه السّلام ميكند و سه بيت شعر ميسرايد كه مفادش اينست كه اي علي اگر من از عُمَر خوف نداشتم، داستان تولد اين جوان را از خودم بيان ميكردم.[12] و نظير اين مضمون را احمد بن يحيي بَلاذُريّ روايت ميكند؛ و در پايان ميگويد: عَمرو عاص به أبوسفيان گفت: فَهَلتَسْتَلحِقُّهُ؟! قالَ: أخافُ هَذَا العَيورَ الجَالِسَ أن يَخْرِقَ عَلَّيَ إهَابِي. «پس چرا او را به خودت منتسب نميكني و فرزند خودت قرار نميدهي؟! أبوسفيان گفت: ميترسم كه اين حاكمي كه در اينجا نشسته است (عُمَر) پوست بدنم را جدا كند.» و محمّد بن عمر واقدي نيز اين مضمون را روايت ميكند، و در پايان ميگويد: علي عليه السّلام فرمود: مَه يَا أبَا سُفيانَ! فَإنَّ عُمَرَ إلَي المَسَاءَةِ سَريعٌ «اي أبوسفيان، ساكت شو؛ و دست از اين سخن بردار. چون عمر در آزار رساندن و وادار كردن ناملايمات به تو در اينصورت سرعت ميكند.» زياد از گفتگوئي كه بين علي عليه السّلام و أبوسفيان رخ داد؛ مطّلع شد و اين را در ذهن خود نگاهداشت.[13] حكم رسول خدا : الوَلَدُ لِلفَراشِ وَلِلْعَاهِر الْحَجَرترس أبوسفيان از عمر در عدم اظهار اينكه زياد از نطفۀ او بوده، و در اثر زناي با سُميّه منعقد شده است؛ از اين جهت بوده است كه: رسول خدا حكم فرمود بود: الوَلَدُ لِلفِرَاشِ وَ لِلعَاهِرِ الحَجَرُ. صفحه 112 صفحه 113 وقّاص دارد) چرا كه ولد و بچّۀ زائيده شده متعلّق به صاحب فراش است؛ و براي زناكار چيزي نيست جز تهيدستي و خاك و سنگ. و سپس رو كردند به عيال خودشان سَوده بنت زَمْعَه و گفتند: از اين طفل و جوان حجاب داشته باشد. عائشه ميگويد اين جوان ديگر سوده را هيچگاه نديد.»[15] نامۀ أميرالمؤمنين عليه السّلام به زياد ، در بطلان تحقّق نسب با زناو أميرالمؤمنين عليه السّلام در نامهاي كه به معاويه نوشتند در پاسخ او گفتند كه گفته بود: تو اي علي؛ زياد را از أبوسفيان نفي كردي! چنين نوشتند كه: من او را نفي نكردم؛ بلكه او را رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم نفي كرده است كه فرموده است: الوَلَدُ لِلْفِراشِ وَ لِلْعَاهِر الحَجَرُ.[16] و در نامهاي كه زياد به حضرت امام حسن مجتبي عليه السّلام نوشته و قصد اهانت آن حضرت را داشته است و نوشته است از زيادُ بن أبي سُفيان الي حَسَنِ بن فاطِمَةَ حضرت امام حسن عليه السّلام در پاسخ او نوشتند: مِنَ الحَسَنِ بن فاطِمَةَ إلي زيادِ بنِ سُمَية، أمّا بعدُ فَإنَّ رَسُولِ اللهِ صلّي الله عليه وآله وسلّم قالَ: الوَلَدُ لِلْفِراشِ وَ لِلْعَاهِرالحَجَرُ. وَالسَّلامُ.[17] صفحه 114 صفحه 115 با عقل و درايت و كياست بود؛ و از شيعيان و پيروان أميرالمؤمنين عليه السّلام بود، و از جانب آن حضرت به حكومت قطعهاي از نواحي فارس منصوب شد؛ و همانطور كه ديديم در وقتي كه معاويه به او نامه نوشت؛ و او را تهديد كردي، آمد در ميان مردم و خطبه خواند؛ و آمادگي خود را با تمام قوا براي جنگ با معاويه اعلام كرد، و أميرالمؤمنين عليه السّلام را صاحب ولايت مَن كُنتُ مَولاه فَعَليُّ مولاهُ ، و صاحب وزارت و منزلة أنتَ مِنِّي هارونَ مِن مُوسي ، و صاحب اُخوّت أنتَ أخِي ، و پدر دو سبط رسول خدا: حسن و حسين، و شوهر فاطمۀ سيّده زنان عالميان، و پسر عموي رسول خدا بر شمرد. و تا وقتي كه أميرالمؤمنين در حيات بودند، در حكومت فارس از جانب آن حضرت باقي بود؛ و معاويه نتوانست او بفريبد و يا با تهديد از پاي درآورد. از نامهاي كه أميرالمؤمنين عليه السّلام در پاسخ او نوشتند كه: آنچه در زمان عمر از أبوسفيان صادر شد، لغزشي بود از ارزوهاي گمراه كنندۀ شيطاني و از تسويلات نفس؛ و بدان نَسَب ثابت نميشود، و استحقاق ارث بهم نميرسد؛ استفاده ميشود كه: معاويه در نامۀ او را به استلحاق به أبوسفيان و فرزندي او متوجّه كرده بود؛ و از اين راه اراده داشت او را به عنوان برادر خود بفريبد؛ و بر عليه أميرالمؤمنين عليه السّلام تحريك كند. آن نامه را سيّد رضي در «نهج البلاغه» چنين روايت كرده است كه: چون به آن حضرت رسيد كه معاويه نامهاي به زياد نوشته است؛ و او را به ملحق نمودن به أبوسفيان و برادري خود خواسته است بفريبد؛ آن حضرت چنين نوشتند كه: وَ قَدْ عَرَفْتُ أنَّ مُعاوِيَةَ كَتَبَ إلَيْكَ يَسْتَزِلُّ لَبَّكَ وَ يَسْتفِلُّ غَرْبَكَ! فَاحْذَرهُ فَإنَّمَا هُوَ الشَّيطانُ؛ يَأتِي المُؤمِنُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ؛ وَ مِن خَلْفِهِ؛ و عَن يَمِينِهِ؛ وَ عَن شِمَالِهِ؛ لَيَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ؛ وَ يَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ. وَ قَدْ كانَ مِن أبِي سُفيَانَ فِي زَمِن عُمَرَ فَلتَةُ مِن حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْعَةٌ مِن نَزَعَاتِ الشَّيْطَانِ؛ ليَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ ليُسْتَحَقُّ بِهَا إرْثٌ، وَالمُتَعَلِّقُ بِهَا كَالوَاغِلِ المُدَقَّعِ؛ وَالنَّوطِ المُذبْذَبِ.[19] صفحه 117 نامۀ تند معاويه به زياد ؛ و نامۀ تند زياد به معاويهچون أميرالمؤمنين عليه السّلام شهيد شدند؛ زياد همينطور در استانداري فارس باقي ماند؛ و معاويه از او نگران بود چون از استوار بودن، و استقامت منهج او، با خبر بود؛ و ميترسيد از آنكه با حضرت امام حسن مجتبي عليه السّلام بيشتر نزديك شود؛ و به مساعدت و ياري او قيام كند؛ فلهذا نامهاي بدين مضمون به او نوشت: «از أميرالمؤمنين معاوية بن أبي سفيان به زياد بن عُبيد. أمّا بعدُ ، تو بندهاي هستي كه كفران نعمت كردهاي، و درخواست نِقمَت و مكافات نمودهاي! و حقّا كه شكر و سپاس از براي تو بهتر است از كفر و ناسپاسي! زيرا كه درخت به ريشۀ خود ميماند؛ و شاخهايش از بُن آن ميرويد، و حقّاً تو ـ اي بيمادر بلكه اي بيپدر ـ هلاك شدهاي و هلاك كردهاي! و چنين ميپنداري كه از قبضۀ قدرت من بيرون رفتهاي؛ بطوريكه سلطان و قوّت من نميتواند به تو برسد! هيهات! اينطور نيست كه هر صفحه احب عقلي؛ در رأيش م صفحه يب آيد؛ و هر صفحه احب رأيي در مشورتش ن صفحه يحت را مراعات كند؛ و واقع را بدون غِشّ ارائه دهد. تو ديروز بنده و غلام بودي، و امروز امير شدهاي! اين امري است كه اي پسر سُمَيَّه امثال تو را چنين تواني نيست كه بتوانند از آن بالا روند! به مجرّد اينكه اين نامۀ من به تو برسد، مردم را به طاعت و بيعت من فرا خوان! و در اين فرمان به سرعت اجابت كن! اگر اينطور كردي؛ خونت را حفظ كردي! و نفْسَت را تدارك نمودهاي! و گرنه تو را با كوچكترين قوّه و ضعيفترين پَر از بالهاي خود ميربايم؛ و با آسانترين كوشش به تو دست مييابم. و من سوگند ياد ميكنم: سوگند جدّي كه در آن هيچ شبهه و كذب و خيانتي نباشد؛ كه تو را به نزد خودم نياورم مگر در بين گروه موزيك چيان؛ و از زمين فارس تا زمين شام با پاي پياديه بيائي آنگاه بر سر بازار ترا بر سر پا وا ميدارم؛ و به صفحه ورت بنده و غلام تو را ميفروشم؛ و بر ميگردانم ترا به همان مقام بندگي كه بودي؛ و از مقام غلامي كه خارج شدهاي! والسّلام».[21]صفحه 118 صفحه 119 فريفتن معاويه زياد را با راهنمائي مُغيرة بن شُعْبَهچون اين نامۀ زيا به معاويه رسيد، بسيار غمگين و محزون شد؛ و فرستاد در پي مُغيرة بن شُعْبَه ، و با او خلوت كرد؛ و گفت: اي مُغيره! من ميخواهم با تو در چيزي مشورت كنم كه مرا به همّ غمّ افكنده است؛ تو در اين باره، رأي پاك و خال صفحه خود را بيان كن؛ و آنچه در قدرت فكري خود داري، در ن صفحه يحت من بكار بر! و با من همانگونه باش كه من با تو هستم! زيرا كه ميداني من تنها تو را به اسرار خود واقف نمودهام؛ و بر فرزند خودم مقدّم داشتهام.صفحه 120 صفحه 121 صفحه 122 صفحه 123 نامۀ زياد به معاويه و قبول همكاريأمّا بعد ! اي معاويه! نامه تو به توسّط مغيرة بن شُعبه وا صفحه ل شد؛ و آنچه در آن بود ادراك كردم. سپاس خداوندي راست كه حقّ را به تو شناساند؛ و تو را به صفحه ِلِه بازگشت داد؛ و تو كسي نيستي كه از معروف و پسنديده، بيخبر باشي! و از حسب و درجۀ شرافت غافل باشي! و اگر ميخواستم پاسخ تو را بدهم بطوري كه حجّت ايجاب ميكرد و جواب نامه گشايش داشت درازاي نامه بسيار ميشد؛ و خطاب و گفتگو زياد ميگشت! وليكن اگر حالت اينطور است كه آنچه را كه در اين نامه نوشتهاي؛ از روي عقد صفحه حيح و نيّت پاك بوده است؛ و مرادت احسان و برّ بوده است؛ البتّه در دل من به زودي تخم مودّت و قبول را خواهي كاشت. و اگر حالت اينطور بوده است كه نيّت مكر و خدعه و حيله، و فساد عقيده داشتهاي، البته نفس از قبول چيزي كه در آن هلاكت است، امتناع ميورزد! من در آن روزي كه نامۀ ترا خواندم؛ در مقام و موقعيّتي قرار گرفتم كهصفحه 124 شخص خطيب زعيم نميتواند از كنار آن به بياعتنائي عبور كند.[26] تمام حضّار را ترك كردم؛ بطوري كه نه اهل ورود بودند و نه اهل خروج؛ مانند كساني كه حيرت زده در بياباني قَفْر كه دليل خود را گم كردهاند؛ ومن بر امثال اينگونه امور توانا هستم. و در پائين نامه نوشت: إذا مَعشَري لَم يَنصِفُوني وَجَدْتَني أدَافِعُ عَنِّي الضَّيمَ مَا دُمْتُ بَاقِيا1 وَ كَم مَعْشَر أعيَتْ قَناتِي عَلَيْهِم فَلامُوا وَألْفَؤئي لَدَي العَزْمِ مَاضِيا2 وَ هَمَّ بِهِ ضَاقَت صُدُورٌ فَرَحْبُهُ وَ كنتُ بِطبِّي لِلرِّجالِ مُداوِيا3 أدافِعُ بِالْحِلمِ الجَهُولَ مَكِيدَةً وَ أخْفِي لَهُ تَحْتَ العِضَاةِ الدَّواهِيَا4 فَإن تَدْنُ مِنِّي أدنُ مِنكَ وَ إن تَبن تَجِدْنِي إذَا لَم تَدْنُ مِنِّيَ نَائيا5 1 ـ در وقتي كه جماعت من از درِ انصاف با من در نيايند؛ تو مرا چنين مييابي كه تا هنگامي كه زنده هستم؛ از خودم ظلم و ستم را دفع ميكنم. 2 ـ و چه بسيار از جماعتهائي كه نيزۀ من آنها را از پاي درآورده است؛ پس مرا ملامت كردهاند؛ و مرا در وقت تصميم و ارداه، نافذ و برّنده يافتهاند. 3 ـ و چه بسيار از غصّهها و اندوههايي كه بواسطۀ آن سينههايي تنگ و خسته شده بود؛ كه من گشودم و آنرا بر طرف كردم؛ و من حالم اينطور است كه بواسطۀ طِبّي كه دارم مردان را مداوا ميكنم. 4 ـ با بردباري و حلمي كه دارم، از روي مكر و خدعه شخص جاهل را از خود دفع ميكند؛ وليكن در زير درخت خاردار مصائبي را براي او پنهان ميدارم. 5 ـ و بنابراين اگر تو به من نزديك شوي، من هم به تو نزديك ميشوم؛ و اگر جدا شوي؛ مرا در وقتي كه به من نزديك نيستي؛ دور خواهي يافت»
[1] ـ «احتجاج» طبرسي ، طبع مطبعۀ نعمان نجف ، ج 1 ، ص 157 تا ص 185 و در «غاية المرام» قسمت اوّل ، ص 146 تا ص 148 در حديث شمارۀ شصت و دوّم آورده ؛ و در آخر آن مرحوم بحراني گويد : من اين حديث را مسنداً از روايت ابن بابويه در كتاب «برهان» در تفسير قوله تعالي : «يَـأيُّهَا الَّذِينَ ءامَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدَّمُوا بَيْنَ يَدَي نَجْوَاكُم صَدَقَةً » ـ الآية تخريج كردهام . [2] ـ «احتجاج» طبرسي ؛ طبع نجف ، ج 1 ، ص 188 تا ص 210 . و «غاية المرام» ص 148 تا ص 150 در حديث شمارۀ شصت و سوّم از «احتجاج» . [3] ـ «غاية المرام» ص 125 ، حديث شمارۀ نود و هشتم . [4] ـ «نهج البلاغه» خطبۀ 73 . [5] ـ آيۀ 33 ، از سورۀ 33 : احزاب . [6] ـ «شرح نهج البلاغه» طبع دار الكتب العربيّه ، ج 6 ، ص 169 و ص 170 . و «غاية المرام» ص 125 ، حديث شمارۀ نود وهشتم . [7] ـ آيۀ 37 ، از سورۀ 27 : نمل . و اين گفتار پيغام سليمان پيغمبر است به بلقيس و دستياران او كه ما به هديۀ مالي شما نيازي نداريم ! و شما بايد مسلمان شويد؛ وگرنه من لشگري انبوه را بدان صوب ميفرستم تا شما را با ذلّت و سرافكندگي از آن ديار اخراج كنند! [8] ـ در نسخۀ ابن أبي الحديد كه در شرح آمده است : أحمر مُخشاء آمده است ؛ و مُخشّ با ضمّ ميم و كسر خاء و تشديد شين ، به معناي ماضي و جَري و نافذ در امور است ولي در نسخۀ «غاية المرام » جَمراء مُختا آمده است كه به معناي جامع و مجتمع و هزار سوار ميباشد . [9] ـ «شرح نهج البلاغه» طبع دار الكتب العربيّه ،ج 16 ، ص 181 و ص 192 ؛ و «غاية المرام» قسمت اوّل ، ص 125 و ص 126 حديث شمارۀ يصكدم . و «استيعاب» ج 2 ، ص 525 و ص 526 . [10] ـ در «عقد الفريد» ج 3 ، ص 228 گويد : كه سُميّه مادر زياد را أبوالخير بن عمرو كندي به طبيب معالج خود ، حرث بن كلده بخشيد ؛ و در فراش او نافع و أبوبكره را زائيد و چون رنگ أبوبكره را مشابه خود نديد آنرا امر منكري شمرد ؛ و نيز به او گفته شد كه 5 اين جاريۀ تو زناكار است فلهذا حرث بن كلده أبوبكره و نافع را از خود نفي كرد و سميّه را به عُبَيد كه غلام دخترش بود تزويج كرد ؛ و سميّه در فراش عُبَيد ، زياد را زائيد . و در غزوۀ طائف منادي رسول خدا ندا در داد : هر بندهاي كه از قلعه فرود آيد آزاد است و ولاي او بر خدا و رسول خداست . أبوبكره از قلعه فرود آمد و مسلمان شد و به پيغمبر پيوست . حَرْث بن كلده كه ديد أبوبكره را از خود نفي كرده ؛ و او را غلام زادۀ خود دانسته است ؛ و همين بندگي سبب اسلام و حريّت أبوبكره شده است به برادر أبوبكره نافع گفت : أنت ابني تو پسر من هستي و مانند أبوبكره عمل مكن . فلهذا نافع ملحق به حرث بن كلده شد ـ انتهي . و بنابراين سه پسران سميّه هر يك از مردي بودهاند : زياد از نطفۀ أبوسفيان و نافع از نطفۀ حرث بن كلدَه و نُفَيْع برادرش كه أبوبكره است از نطفۀ عُبيد بوده است . نُفَيْع چون هنگام نزول از قلعه با ريسماني توسط قرقره پائين آمد ، فلهذا به أبوبكره ملقّب شد . [11] ـ «تاريخ الكامل» ابن اثير ، ج 3 ، ص 443 در ذكر حوادث سنۀ 44 ؛ و «استيعاب» ج 2 ، ص 523 تا ص 530 و «اصابه» ج 1 ، ص 563 و «فوات و فيات الاعيان» ج 2 ، ص 31 تا ص 33 . [12] ـ «استيعاب» ج 2 ، ص 525 . [13] ـ «شرح نهج البلاغه» ابن أبي الحديد ، طبع دارالمعارف العربيّه ، ج 16 ، ص 181 . [14] ـ «صحيح مسلم» مفهرس ، طبع بيروت ،دارإحياء الكتب العربيّة ، باب الولد للفراش و توفّي الشبهات ، ج 2 ، ص 1080 و نيز در همين جا يك روايت ديگر از عائشه و دو روايت ديگر از أبوهريه روايت كرده است كه رسول خدا گفته است : الولد للفراش و للعاهر الحجر . [15] ـ و بنابراين كه رسول خدا ، سوده ، خواهر عبدبن زمعه را امر به احتجاب كردند ؛ نه از باب حكم مسلّم شرعي است بلكه از باب احتياط بوده است چون عبد بن زمعه همانطور كه در روايت آمده است شباهت بسياري به عتبة بن أبي وقّاص داشته است و در علم اصول مقرّر است كه احتياط عقلا و شرعاً نيكوست حتّي با وجود حجّت معتبر علي أحد الاحتمالين . [16] ـ «بحار الانوار» طبع كمپاني ، ج 10 ، ص 127 ، و كتاب «القواعد الفقهيّة» ج 4 ، ص 21 . و در كتب أربعه ، مشايخ ثلاثة ، از حسن بن صيقل از حضرت صادق عليه السّلام روايت كردهاند كه حسن بن صيقل ميگويد : سمعته و يُسأل عن رجل اشتري جارية ثمّ وقع عليها قبل أن يستبرء رحمها قال عليه السّلام بئس ما صنع يستغفرالله و لا يعد ؛ قلت : فإن باعها من آخر و لم يستبرء رحمها ثمّ باعها الثّاني من رجل آخر فوقع عليها و لم يستبرء رحمها فاستبان حملها عند الثالث : فقال أبو عبدالله عليه السّلام : الولد للفراش و للعاهر الحجر . [17] ـ «شرح نهج» ابن أبي الحديد ، ج 16 ، ص 194 . [18] ـ در «جواهر» طبع حروفي ج 29 ، ص 256 و ص 257 گفته است : و كيف كان فلا يثبت النّسب مع الزّنا إجماعاً بقسمه ؛ بل يمكن دعوي ضروريّته فضلاً عن دعوي معلوميّنه من النّصوص أو تواترها فيه . فلو زني فانخلق من مائه ولدٌ علي الجزم لم ينسب اليه شرعاً علي وجه يلحقه الاحكام و كذا بالنّسبة إلي امّة . [19] ـ سيّد رضي در تفسير اين دو تشبيه گفته است : الواغِل هو الّذي يَهجُمُ علي الثرب ليثرب معهم و ليس منهم . فلا يزال مدَقعاً مُحاجَزاً . والنَّوط المُذَبذَب هو ما يُناط بِرحْلِ الراكب من فَعب أو قدح أو ما أشبه ذلك فهو أبداً يتقلقل إذا حثَ ظَهرَه و استَعْجَلَ سَيْرَهُ . [20] ـ «نهج البلاغه» باب الرّسائل ، رسالۀ 44 . [21] ـ «جمهرة رسائل العرب» احمد زكي صفوت ، ج 2 ، ص 29 و ص 30 ، از ابن أبي الحديد . [22] ـ «جمهرة رسائل العرب» ج 2 ، ص 30 و ص 31 از ابن أبي الحديد . [23] ـ يعني عثمان ، چون عثمان پسر عفّان بن أبي العاص بن اميّة بوده است . [24] ـ «جمهرة رسائل العرب» ج 2 ، ص 32 و ص 33 ، از شرح ابن أبي الحديد . [25] ـ در «عقد الفريد» طبع سنۀ 1331 هجري قمري ج 3 ، ص 230 آورده است كه : زياد از أصدقاء و دوستان مغيره بود و اين بجهت آن بود كه زياد يكي از آن چهار نفر شاهدي بود كه در زمان عمر براي شهادت بر زناي مغيرة بن شعبه به مدينه آمدند و در ايشان نيز أبوبكره برادر زياد بود ؛ آن سه نفر شهادت دادند ولي زياد در شهادت تلجلج و تردّد كرد و صراحتاً شهادت نداد با آنكه بنا بود شهادت دهد . فلهذا مغيره از خوردن حدّ زنا نجات پيدا كرد ؛ و عمر آن سه نفر ديگر را به عنوان قذف بازداشت كرد و حدّ قذف بر آنها جاري كرد . از اين رو بين أبوبكره و زياد روابط تاريك بود . ولي مغيره با زياد صديق و دوست بود چون مغيره از طرف معاويه به فارس رفت ، زياد به مغيره گفت : أشِرْ عَلَيَّ وَارِم الغرض الاقصي ! فإن المتشار مؤتمن . قال : أري أن تصل حبلك بحبله و تسير اليه و تعيير الناس أذنا صَمّاء و عيناً عمياء : «تو راه صواب را به من نشان بده ؛ و به آخرين هدف تير خودت را پرتاب كن ! چون شخصي كه مورد مشورت قرار ميگيرد ؛ بايد مورد امانت باشد ! مغيره گفت : رأي من اينست كه تو ريسمان خود را به ريسمان معاويه متّصل كني ! و به سوي او بروي و با مردم در رفت و آمد باشي با گوش كر و با چشم كور!» زياد به مشورت مغيره عمل كرد و به سوي معاويه رفت (جمهرة رسائل العرب، ج 2 ، تعليقۀ ص 33) .
[26] ـ در نسخه مطبوعه از شرح ابن أبي الحديد بدين عبارت است كه : و لقد قمت يوم فرأت كتابك مقاماً يعبأ به الخطيب المِدرة . فلهذا اينطور ترجمه نموديم ، ولي در نسخۀ «جمهرة الرسائل» يعبا به مضبوط است ومعناي آن اين ميشود كه : خطيب زعيم متكلّم را عاجز ميكند . |
|
|