|
|
آوردن معاويه زياد را به شام ؛ و طوق افتخار زنازادگي را به گردن او بستنصفحه 125 صفحه 126 صفحه 127 صفحه 128 اعتراض ابوبكره به زياد كه مادرش را زانيه كرد ؛ و خود را از پدرش نفي كردو در اين گيرو داري كه زياد اسباب حجّ را مجهّز ميكرد؛ اين مطلب به أبابكرة برادر زياد رسيد ـ و أبابكره از زمان عمر كه برادرش زياد در وقت شهادت بر زناي مغيرة بن شعبه؛ در گفتار و شهادتين مكث و درنگ و تردّد كرد؛ سوگندهاي شديد و غليظ ياد كرده بود كه ديگر در تمام مدّت عمر با زياد سخن نگويد ـ. أبوبكره داخل ق صفحه ر زياد شد؛ و زياد را خواست. حاجب چون چشمش به أبوبكره افتاد؛ با سرعت نزد زياد رفت وگفت: أيُّهَا الامير اينك برادرت أبوبكره آمده و داخل ق صفحه ر است. زياد گفت: وَيْحكَ واي بر تو! خودت او را ديدي؟! حاجب گفت: اينست كه الآن وارد شد؛ و در دامن زياد پسر بچّهاي بود كه با او بازي ميكرد. أبوبكره وارد شد؛ و در برابر زياد ايستاد و رو كرد به آن پسر بچّه و گفت: اي پسر حالت چطور است؟ پدرت در اسلام مرتكب امر عظيمي گشته است: به مادرش نسبت زنا داده است؛ و خود را از پدرش نفي كرده است. سوگند به خداوند كه من نميدانم كه هيچگاه سميّه در مدّت عمرش ابوسفيان را ديده باشد. از اينها گذشته، پدرت ميخواهد مرتكب كاري عظيمتر از اينها بشود. فردا در موسم حجّ حضور بهم رساند و به نزد أمّ حبيبّه، دختر أبوسفيان، زوجۀ رسول الله كه از امّهات المومنين است برود. اگر برود و اذن ملاقات از او بگيرد؛ و او اذن بدهد؛ پس چه افتراي بزرگي امّ حبيبه بر رسول خدا بسته است و چه م صفحه يبتي به بار آورده است؟![4] و اگر امّ حبيبه اذن ندهد؛ و منع كند؛ پس چه فضيحت و رسوائي بزرگيصفحه 129 صفحه 130 اشعار عبدالرحمن بن حكم در هَجْو معاويهعبدالرّحمن بن حَكَم همان كسي است كه در هَجو معاويه و زياد، أبيات زير را سروده است: ألا أبلِغ معاويَةَ بنَ حَرْب لَقَدْ ضَاقَت بِما يَأتِي البَدَان1 أتَغْضَبُ أن يُقالَ: أبوكَ عَفُّ وَ تَرْضَي أن يُقالَ: أبوكَ زانِ2 فَاشْهَد أنَّ رِحْمَكَ مِن زِيادٍ كَرِحْمِ الفِيلِ من وَلَدِ الانانِ3 وَاشْهَد أنَّها حَمَلَتْ زِياداً وَ صفحه َخْرٌ مِن سُمَيَّةَ غَيرُدانِ4[7] 1 ـ آگاه باش! به معاويه پسر حَرب، اين گفتار را برسان! آن معاويهاي كه در اثر آنچه بجا آورده است؛ طاقت را تمام كرده است. 2 ـ آيا تو در غضب ميشوي، اگر گفته شود: پدرت عفيف است؛ و راضي ميشود كه گفته شود: پدرت زنا كار است! 3 ـ من گواهي ميدهم كه نسبت قرابت و رَحِمِيّت تو با زياد، مانند نسبت قرابت و رحميّت فيل است با بچّۀ الاغ ماده (يعني هيچ نسبت و قرابتي نيست؛صفحه 131 فِراش ، اماريّت دارد براي صفحه حّت نسبزيرا در شرع اسلام،با زنا نَسَب متحقّق نميگردد، و روابط فرزندي بين طفل و بين پدر و مادر زناكار نيست. و براي تحقّق عنوان فرزند؛ پسر و دختر، حتماً بايد آميزش مشروع باشد. و اين امر از معلومات بلكه از ضروريات اسلام است، كهصفحه 132 صفحه 133 عمّه و خاله، و برادر زاده، و خواهر زاده، بين آنها متحقّق نيست و توارث بين طفل و اينها برقرار نميشود و بطور كلّي هيچيك از احكام متحقّقۀ وارده در نسبِ صحيح در مشابه آن با ولد زنا نيست؛ مگر نكاح اين عناوين هفتگانه كه حرمت آن مسلّم است آنهم نه بجهت صدق عنوان أبُوَّت و بُنُوَّت و أخوَّت و أمثالها؛ بلكه بجهت صدق لُغَوي وَلَد، كه در نكاح تابع آنست؛ فالانسانُ لا يَنَكَحُ بَعْضُهُ بَعضاً. و بنابراين بطور كلّي بايد گفت: هيچيك از احكام نسبت بار نميشود مگر حرمت نكاح محارم؛ والبته جواز نظر به محارم نيز بعيد نيست؛ زيرا حرمت نكاح محارم، و جواز نظر به آنها، از يك مقوله است.[12] حكم ضروريّ اسلام ، در عدم تحقق نسب با زناو نيز از عنوان وَ لِلعاهِرِ الحَجَر ميتوان استفادۀ عدم تحقّق نسبت را نمود؛ زيرا قضيّة الوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الحَجَرُ گرچه در مورد نزاع و تخاصم صاحب فراش و صفحه 135 زياد به زنازادگي أبوسفيان مباهات ميكندو از اينجا معلوم شد كه منبر پيامبر را چه افرادي اشغال كردهاند. منبري كه بايد محلّ علي و أولاد او باشد؛ و براي معرّفي قرآن، و احكام اسلام، و ترويج حقّ و از بين بردن باطل باشد؛ براي الحاق زنازادگان به پيشوايان جور و ستم قرار گرفت، و معاويههايي بر فراز آن مردم را به رسميّت دادن زنا دعوت كردند؛ وصفحه 136 رؤياي پيامبر اكرم كه بوزينگاني بر فراز منبر آن حضرت حركت ميكردند چطور متحقّق شد؛ كه منظور از بوزينگان بني اميّه بودند؛ و ايشان همان شَجَرَۀ مَلعونَه اي هستند كه در قرآن كريم آمده است: وَ إِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أحَاطَ بِالنَّاسِ وَ مَا جَعَلْنَا الرَّويَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلفَتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْءَانِ وَ نُخَوِّفَهُم فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلّا طُغْيَانًا كَبِيرًا.[14] صفحه 137 صفحه 138 صداي شيهۀ اسبان تازي؛ و همهمۀ مردان غازي؛ و صداي پرچمهاي رياست به گوش ميرسد؛ آنوقت است كه معلوم ميشود چه كسي ثابت ميماند؛ و چه كسي ميلغزد؛ و پايش در حفرۀ شهوات فرو ميرود؛ و به دوزخ سرازير ميشود. محبّت رياست، و حسّ تفوّق جوئي و بلندمنشي و محبّت مال و زر سرخ، و اجتماع غواني و سماع أغاني كور و كر ميكند. حُبُّ الشَّيء يُعْمِي وَ يُصِمُّ . «محبّت به هر چيز انسان را از نظر به غير آن چيز كور و كر ميكند؛ و غير از آن محبوب، چيزي نميشنود و چيزي نميبيند و ادراك نميكند.» چقدر لطيف و زيبا قرآن كريم اين حقيقت را بطور كلّي بيان فرموده است: لَعَمْرُكَ إِنزهُم لَفِي سَكْرَتَهِمْ يَعْمَهُونَ.[17] «سوگند به جان تو اي پيامبر! آن قوم لوط و مردم دنيا پرست، پيوسته در مستي حَيرت، و در سُكر غفلت، و خواهشهاي نفسيّۀ خود گم و گمراه ميباشند». معاويه در مرگ امام حسن عليه السّلام سجدۀ شكر بجاي آوردابن عبد ربّه اندلسي ميگويد: چون خبر مرگ امام حسن مجتبي ابن عليّ بن أبيطالب به معاويه رسيد؛ به روي چهرۀ خود، بر زمين به سجده خدا افتاد؛ و پس از آن فرستاد نزد ابن عبّاس و همران او در شام و ابن عبّاس را تعزيّت و تسليت داد؛ و معاويه از فوت امام حسن مجتبي اظهار شادي و سرور ميكرد. معاويه به ابن عبّاس گفت: أبو محمّد (حضرت امام حسن) چقدر عمر داشت؟ ابن عبّاس گفت: عمر او زبانزد همۀ قريش است؛ عجب است از آنكه مثل توئي نميداند؟ معاويه گفت: به من چنين رسيده است كه او اطفال كوچكي از خود باقي گذارده است. ابن عبّاس گفت: هر صغيري كبير ميشود؛ و طفل ما به قدر مرد بزرگ است؛ و صغير ما كبير است. و سپس گفت: اي معاويه! چرا من اينگونه ترا به مرگ حسن ابن علي شاد ميبينم؟! سوگند به خدا؛ موت حَسزن در اجل تو تأخير نمياندازد؛ و حفرۀ گور ترا پر نميكند! و چقدر درنگ تو و درنگ ما در اين دنيا بعد از حسن كم است! و چون ابن عبّاس از نزد معاويه بيرون رفت، فرزندش يزيد را در سر راه ابن عبّاس فرستاد؛ و در برابر او نشست و او را به موت حَسن تسليت داد و براي او گريست؛ و چون يزيد باز گشت؛ ابن عبّاس جشمش را به او دوخته بود؛ و گفت: چون آل حَرب سپري شوند، حلم از بين مردم سپري ميشود.[18] باري، حديث منزله، كه بعضي از روايت آنرا در اين بحث آورديم؛ با نصّ صريح، به حضرت أميرالمؤمنين عليه السّلام مقام وزارت و خلافت را ميدهد، و او را به مَثَابه پيامبر ميدارد؛ و اگر بعد از رسول خدا نبوّت منقطع نميگشت؛ بدون ترديد و شبهه أمير مؤمنان داراي منصب نبوّت نيز بودند؛ ولي به مقتضاي اينحديث، تمام مناصب از خلافت و امارت و امامت و وصايت و اُخوّت براي آن حضرت ثابت است. در «غاية المرام» مرحوم سيّد هاشم بحراني از ابن أبي الحديد، عين استدلال شيعه را بر ولايت آن حضرت از آيۀ قرآن و حديث منزله بدون كم و كاست نقل ميكند: ابن أبي الحديد ميگويد: «و آنچه ما را از نصّ كتاب و سُنّت، دلالت ميكند كه عليّ عَليه السّلام وزير رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم است؛ گفتار خداوند متعال است كه: وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِن أَهْلِي هَارُونَ أَخِي أشْدُدْ بِي أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي[19] و پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّلا در خبري كه اجماع شيعه و عامّه بر روايات آن شده است؛ و تمام فرق اسلام بر اين اتّفاق دارند؛ گفته است: أَنتَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارُونَ مِن مُوسَي إلأنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي. و عليهذا جميع مراتب و منازل هارون نسبت به موسي، به أمير المؤمنين عليه السّلام داده شده است؛ بنابراين عليّ وزير رسول الله است؛ و اگر هر آينه پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران نبود تحقيقاً شريك در نبوّت او بود». انتهي كلام ابن أبي الحديد. و پس از اين، محدّث بحراني رحمة الله عليه ميگويد: اينك تو بنگر و نگاه كن كه: آنچه را كه مخالفين ما در نصوصيّت بر خلافت أميرالمؤمنين عليه السّلام پس از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم، خودشان روايت ميكنند؛ كه در بين جميع فرق اسلام إجماع بر روايت آنست همانطور كه ابن أبي الحديد ذكر كرده است؛ و غير اين أبي الحديد نيز ذكر كرده است؛ نصّ صريحي است از مخالفين ما، كه رسولخدا نمُرد مگر آنكه علي را به تنصيص و تصريح بر مقام امامت و خلافت و وزرات تعيين كرد. و اين گفتار عين گفتار شيعه است. بنابراين، انكار بعضي از مخالفين مثل همين ابن أبي الحديد، در بعضي از مواضع شرح او بر نهج البلاغه، باطل است؛ چون برهان بر خلاف خود اقامه كرده است؛ و خودش همينطور كه ما در اينجا آورديم، اعتراف و اقرار نموده است كه: جميع مراتب و منازل هارون نسبت به موسي براي عليّ عليه السّلام ثابت و محقّق است؛ مگر نبوّت. چون رسول خدا خاتم الانبياء است؛ و اگر ختم نبوّت به پيغمبر نميشد؛ طبق نصِّ صريحِ همين حديث منزله، شريك در نبوّت رسول الله نيز بود. و اين صريحاً اقتضا دارد كه نصّ صريح بر امامت و خلافت و وزارت عليّ عليه السّلام وارد است؛ در همان مراتبي كه براي هارون نسبت به موسي ثابت بوده است؛ و اين مطلب واضح و بيِّن و آشكار است كه در آن هيچگونه خفائي نيست وَاللَهُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَي صِراطٍ مُستَقِيمٍ وَ أَعُوذُ بِاللَهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالَي مِنَ الضَّلَالَةِ بَعْدَ تَبَيَّن الهُدي وَالحَمدلِلَّهِ رَبِّ العَالَمِين.[20] و صفحه يّت رسول خدا به ان صفحه ار و بيان حديث منزلهو نيز در «غاية المرام» از سيّد اجلّ أبوالقاسم عليّ بن موسي بن جعفر بن طاوس، در سي وسي طرائفي كه بر ن صفحه ّ ولايت و خلافت و امامت و و صفحه يّت علي بن أبيطالب أميرالمؤمنين عليه السّلام آورده است؛ در طُرفۀ دهمين كه در ت صفحه ريح حضرت رسول خدا صفحه لّي الله عليه وآله وسلّم است در وقت وفات خود بر خلافت علي عليه السّلام، بر صفحه غار و كبار، و جميع اهل شهرها، در محضرت ان صفحه ار مدينه، از حضرت أبوالحسن موسي بن جعفر، از پدرش عليهما السّلام روايت كرده است كه: آن حضرتصفحه 141 گفتند: چون وفات رسول الله نزديك شد، آن حضرت فرستادند در پي انصار و ايشان را طلبيدند و گفتند: يا معاشر الانصارِ زمان فراق و جدائي رسيده است؛ و مرا از عالم غيب خواندهاند؛ و من در جواب خواننده؛ لبيّك گفتهام! شما ما را پناه داديد؛ و در اين پناه به نيكوئي و خوبي از عهده بر آمديد! و ما را ياري و نصرت نموديد؛ و خوب از عهدۀ نصرت بر آمديد؛ و در اموال خودتان با ما مواسات كرديد؛ و در سمكن براي توقّف و سكونت ما توسعه داديد؛ و در راه خدا از خونهاي حياتي نفوس خود، بذل كرده و دريغ ننموديد؛ و خداوند به بهترين وجهي شما را جزاي أوفي، در پاداش كردارتان ميدهد. يك چيز باقي مانده است و آن تماميّت أمن و خاتمۀ عمل است؛ كه عمل با آن مقرون است. و من اينطور مييابم كه بين آن چيز و بين عمل شما به قدر موئي جداتي و فاصله نيست؛ و اگر به قدر اندازۀ يك مو قياس شود؛ به اين اندازه هم جُدا بودن آن دو از هم قابل قياس نيست. هر كس يكي از آن دو را بجاي آورد؛ و ديگري را ترك كند؛ مُنكر امر اوّل نيز بوده است، و خداوند از او هيچ عملي را از اعمال نميپذيرد. انصار گفتند: يا رسول الله! براي ما مُبيَّن ساز تا بدانيم؛ و از تمسّك به آن خودداري نكنيم؛ تا گمراه نشويم؛ و از اسلام مرتدّ گرديم؛ و از نعمت خدا و رسول او بر ما، بيبهره بمانيم؛ زيرا خداوند بواسطۀ تو ما را از هلاكت نجات داد! اي رسول خدا! تو رسالات خدايت را رسانيدي! و نصيحت كردي! و أداء امانت و تعهّد نمودي! و نسبت ما رؤوف و مهربان و شفيق بودي! اي رسول خدا آن امر چيست؟ قَالَ لَهُم: كِتابُ اللهِ وَ أهْلُ بَيتِي! فَإنَ الكِتَابَ هُوَ القُرآنُ؛ فَفِيهِ الحُجَّةُ وَالنُّورُ وَالبُرهاُ؛ كلامُ اللهِ جَديدٌ غَضُّ طَرِيُّ وَ شاهِدٌ وَ حَاكِمٌ عادِلٌ قائدٌ بِحلالِهِ وَ حَرامِهِ وَ أحكامِهِ يَقُومُ بِهِ غَداً فَيُحاجُّ بِهِ أقواماً فَتَّزِلُّ أقدامُهُم عَنِ الصِّراطِ. «رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم به ايشان گفت: كتاب خدا و اهل بيت من است؛ چون كتاب خدا همان قرآن است، كه در آن حجّت و نور و برهان است. كلام خدا جديد و هميشهتر و تازه و شاداب است. و قرآن حاضر و شاهد بر أعمال است؛ و حاكم عادل است؛ و قائد و پيشوائي است كه جلودار حلال و حرام و احكام است؛ در فرداي قيامت، در موقف ميايستد؛ و با طوايفي و أقوامي احتجاج مينمايد؛ و آن اقوام گامهايشان از صراط ميلغزد». فَاحْفِظُوا مَعَاشِرَ الانصَارِ فِي أهولِ بَيْتِي فَإنَّ اللَّطِيفَ الخَبِيرَ قَالَ: إنَّهُمَا لَن يَفْتَرِقا حَتَّي يَرِدَا عَلَيَّ الحَوْضَ. ألا وَ إنَّ الإسْلمَ سَقْفٌ تَحْتَهُ دِعامَةٌ؛ و لَا يَقُومُ المُسَقَّفُ إلبِهَا فَلَوْ أنَّ أحَدَكُم أتَي بِذلِكَ السَّقْفِ مَمْدُوداً لدِعَامَةَ تَحْتَهُ، لاوشَكَّ أنْ يَخِرَّ عَلَيْهِ سَقْفُهُ لَهَوَي فِي النّار. «و اي جماعت انصار! مرا در بين حفظ و نگهداري اهل بيت من، حفظ كنيد؛ چون خداوند لطيف و خبير گفته است: قران و اهل بيت من از هم جدا نميشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند. آگاه باشيد كه اسلام همچون سقفي است كه روي ستون و پايهاي است؛ و آن مُسَقَّف بدون پايه و ستون قيام ندارد؛ و هر آينه يكي از شما اگر بخواهد آن سقف را بدون ستون و پايه برافراشته بدارد؛ بزودي آن سقف بر سر او فرود ميريزد و او را در آتش فرو ميبرد.» أَيُّهَا النَّاسُ الدُّعَامَةُ الإسْلامِ؛ وَ ذَلِكَ قَولُ اللهِ تَعَالَي: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعَهُ» فَالعَمَلُ الصَّالِحُ طاعَةُ الإمامُ وَلِيِّ الامْرِ وَالتَّمَسَّكُ بِحَبْلِ اللهِ. ألا فَهِمْتُمْ؟! اللهَ اللَهَ فِي أهْلِ بَيْتِي! مَصَابِحُ الظَّلامِ؛ وَ مَعدِنُ العِلْمِ؛ وَ يَابِيعُ الحِكَمِ؛ وَ مُسْتَقَرُّ المَلئِكَةِ؛ مِنْهُم وَصِيِّي، وَ أمِيني، وَ وَارِثِي مِنِّي بِمَْنزِلَةِ هَارونَ مِن مُوسَي، ألا هَلْ بَلَّغْتُ؟! صفحه 143 صالح، عبارت است از اطاعت امام وليّ امر و چنگ زدن به ريسمان خدا. ايا اي مردم! فهميديد». شما را به خدا؛ شما را به خدا؛ در اهل بيت من! زيرا كه آنها چراغهاي درخشان در ظلماتند؛ و مَعْدِنهاي دانش و عملند؛ و چشمههاي حكمت وحقايقند؛ و محلّ استقرار و تمكّن فرشتگان هستند. و از ايشانست وصِيِّ من، و أمين من، و وارث من، كه نسبت او با من نسبت هارون است با موسي! آيا من تبليغ كردم و حقيقت امر را رساندم؟». وَاللهِ يَا مَعشِرَ الانصارِ. ألا اسْمَعُوا! ألا إنَّ بابَ فاطمة بابِي؛ و بَيْتَهَا بَيْتِي! فَمَن هَتَكَهُ هَتَك حِجابَ اللهِ! «سوگند اي جماعت انصار! آگاه باشيد بشنويد! آگاه باشيد كه تحقيقاً درِ خانه فاطمه، در خانۀ من است؛ و بيت فاطمه بيت من است؛ هر كس آنرا هتك كند، حجاب خدا را پاره كرده است.» عيسي راوي اين حديث از موسي بن جعفر عليهما السّلام ميگويد: فَبَكَي أبوالحسنِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ طَويلاً وَ قُطِعَ عَنْهُ بَقِيَّةُ الحَدِيثِ؛ و أكَْثرَ ألبُكاءَ؛ وَ قَالَ: هُتِكَ حِجابُ اللهِ؛ هُتِكَ وَاللهِ حِجابُ اللهِ؛ هُتِكَ وَاللَهِ حِحَابُ اللهِ؛ يا اُمَّةَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ.[21] با حمله و فشارِ عمر و قُنفذ ، فاطمه سلام الله عليها چنين شش ماهۀ خود را سقط كردطَبَري در «دلائل الامامة» روايت ميكند از محمّد بن هارون بن موسي تَلعُكْبَري، از پدرش، از محمّد بن همّام، از احمد بن برقي، از احمد بن محمّد بن عيسيصفحه 144 از عبدالرحمن بن نجران، از ابن سنان، از ابن مسكان از أبو بصير از حضرت أبو عبدالله جعفر بن محمّد عليهما السّلام كه آن حضرت گفت: قُبِضَت فَاطِمَةُ فِي جُمادِي الاخِرَةِ يَوْمَ الثَّلاثَاء لِثَلاثٍ خَلَونَ مِنةُ سَنَةَ إحْدي عَشَرَ مِنَ الهِجْرَةِ؛ وَ كَانَ سَبَبُ وَفَاتِهَا أنَّ فَنْفُذَ مَولَي عُمَرَ نَكَزَها[22] بِنَعْلٍ[23] السَّيوفِ بِأمرهِ فَأسْقَطَتْ مُحْسِيناً وَ مَرِضَتْ مِن ذَلِكَ مَرَضَاً شَدِيداً وَ لَمْ يَدَعْ أحَداً مِمَّنْ آذاهَا يَدْخُلُ عَلَيْهَا ـ الحديث.[24] «فاطمه سلام الله عليها در روز سه شنبه سوّم جمادي الثاني يازدهم از هجرت رحلت كرد؛ و سبب مرگ او اين بود كه قُنفُذ غلام عمر، به امر عمر او را با آنچه در ته غلاف شمشير از آهن و غيره ميگذارند؛ زد و دور كرد و به عقب انداخت؛ و فاطمه محسن خود را سقط كرد؛ و از اين روي به مرض شديدي مبتلا شد؛ و نگذاشت يك نفر از آنها كه بر او ستم كردهاند از او عيادت كنند». و سليم بن قيس آورده است كه چون عمَر در را فشار داد به ديوار براي بار دوّم كه نَادَت يَا أبَتَاهُ هَكَذَا يُفْعَلُ بِحَبِيبَتِكَ! وَاستَعَانَتْ (بِفِضَّةَ) جَارِيَتِها وَ قَالَتْ: لَقَدْ قُتِلَ مَا فِي بَطْنِي مِن حَمْلٍ.[25] صفحه 145 خطبۀ وسيلة و بيان حديث منزله ، پس از يك هفته از رحلت رسول اللهأميرالمؤمنين عليه السّلام بعد از رحلت رسول خدا صفحه لّي الله عليه وآله وسلّم كه غا صفحه بين خلافت، كردند آنچه كردند؛ و بر سر اسلام و اهل بيت رسول الله آوردند آنچه آوردند؛ خطبهاي در مدينۀ منوّره ايراد كردند؛ كه به خطبۀ وسِيله معروف است. اين خطبه مف صفحه ّل است؛ و در آن از مواعظ و ن صفحه ايح و اندرزها و حِكَم و بيان حقيقت، و دلالت بر شاهراه سعادت، و تمتّع از جميع مواهب الهيّۀ دنيويّه و اخرويّه، جسميّه و روحيّه، ظاهريّه و باطنيّه، و بيان منزله و مرتبۀ امام، و موقعيّت وصفحه 146 صفحه 147 اختلاف را نگريستي. يا جَابِر! إنَّ الجَاحِدَ لِصَاحِب الزَّمانِ كَالجَاحِدِ لِرَسُولِ اللهِ صلّي الله عليه وآله وسلّم في أيّامِهِ. «اي جابر! منكر امام هر عصري و صاحب زمان آن دوره؛ همچون منكر رسول خداست در دورۀ رسول خدا.» اي جابر گوش كن و نگهدار! جابر ميگويد: عرض كردم: اگر تو بخواهي![31] حضرت فرمود: گوش كن و نگهدار؛ و چون مركب تو، تو را به منزلت رسانيد تبليغ كن. أميرالمؤمنين عليه السّلام بعد از هفت روز كه از رحلت رسول خدا گذشته بود ـ واين در وقتي بود كه از جمعآوري قرآن و تأليف آن فارغ شده بود ـ براي مردم مدينه خطبه خواند و گفت: الحَمدُ لِلَّهِ الَّذِي مَنَعَ الاوهَامَ أن تَنَالَ إلوُجودَهُ وَ حَجَبَ العُقوُلَ أن تَتَخَيَّلَ ذَاتَهُ ؛ و بعد از حمد بليغ و ثناء جميل، و صلوات و درود بينظير بر رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم و بيان آيات قرآن كه دلالت بر امامت آن حضرت دارد؛ تا ميرسد به اينجا كه ميگويد: فَانَّ اللهَ تَبَارَكَ اسْمُهُ امْتَحَنَ بِي عِبَادهُ؛ وَ قَتَلَ أضْدَادَهُ؛ وَ أقَنَي بِسَيْفِي جُحَّادَهُ؛ وَ جَعَلَنِي زُلْفَةً لِلْمُؤمِنِينَ؛ وَ حِيَاضَ مَوْتٍ عَلَي الجبّارِينَ؛ وَ سَيْفَهُ عَلَي المُجْرِمِينَ؛ وَ شَدَّ بِي أزْرَ رَسُولِهِ؛ وَ أكْرَمَنِي بِنَصْرِهِ؛ وَ شَرَّفَنِي بِعِلْمِهِ؛ وَ حَبَانِي بِأحْكَامِهِ؛ وَاخْتَصَّنِي بِوَصِيَّتِهِ؛ وَاصْطَفانِي بِخِلافَتِهِ فِي اُمَّتِهِ؛ فَقَالَ: صَلّي الله عليه وآله وسلّم؛ وَ قَدْ حَشَدَهُ المُهاجِرُونَ وَالانْصَارُ وَانْغَصَّتْ بِهِم المَحَافِلُ: أيُّهَا النّاسُ! إنَّ عَلِيًّا مِنِّي كَهَارُونَ مِن مُوسَي إلأنَّهُ لنَبِيَّ بَعْدِي! فَعَقَلَ المُؤمِنُونَ عَنِ اللهِ نُطْقَ الرَّسُولِ، إذْ عَرَفُونِ أنِّي لَسْتُ بِأخِيهِ لابِيهِ وَ أذمِّهِ؛ كَما كَانَ هَارُونَ أخَا مُوسَي لابِيهِ وَ اُمِّهِ؛ وَ ل كُنتُ نَبِيّا فَاقْتَضَي نُبُوَّةً وَلَكِن كانَ ذَلِكَ مِنهُ اسْتِخلفاً لِي كَمَا اسْتَخْلُفَ مُوسَي هارونَ عليهما السّلام حَيْثُ يَقُولُ: اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ.[32] صفحه 149 خطبۀ وسيلة و بيان انحراف از استخلاف رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّمحَتَّي إذا دَعَا اللهُ عَزَّوَجَلَّ نَبِيَّهُ صلّي الله عليه وآله وسلّم وَ رَفَعَهُ إلَيْهِ لَمْ يَكُ ذَلِكَ بَعْدَهُ. إلكَلَمْحَةٍ مِن خَفقَةٍ؛ أوْ وَميضٍ مِن بَرْقَةٍ إلَي أن رَجَعُوا عَلَي الاعْقَابِ؛ وَانْتَكَصُوا عَلَي الادْبَارِ؛ وَ طَلَبُوا بِالاوثَارِ؛ وَ أظْهَرُوا الكَتَائِبَ؛ وَ رَدَمُوا البَابَ؛ وَ فَلوُ الدِّيارِ؛ وَ غَيَّرُوا آثارَ رَسُولِ اللهِ؛ وَ رَغِبُوا عَن أحْكَامِهِ؛ وَ بَعُدُوا مِن أنوارِهِ؛ وَاسْتَبْدَلُوا بِمُسْتَخْلَفَهِ بَدِيلاً اتَّخَذُوهُ وَ كَانُوا ظَالِمينَ. وَ زَعَمُوا أنَّ مَنِ اخْتَارُوا مِن آلِ أبِي قُحَافةَ أولَي بِمَقَامِ رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عليه وآله وسلّم مِمَّنِ اخ'تَارَ رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ لِمَقَامِهِ؛ وَ أنَّ مُهاجِرَ آلِ أبِي فُحافَةَ خَيْرٌ مِنْ المُهَاجِرِيِّ الانصارِيِّ الرِّبَّانِّي نَامُوسِ هَاشِمِ بنِ عَبْدِ مَنافٍ. ألا وَ إنَّ أوَّلَ شَهَادَةِ زُورٍ وَقَعَتْ فِي الإسْلمِ شَهَادَتُهُم أنَّ صَاحِبَهُمْ مُسْتَخلَفُ رَسُولِ اللهِ صلّي الله عليه وآله وسلّم. صفحه 150 حضرت حقّ جلّ و علا، كه ناموس هاشم بن عبد مناف است؛ بهتر است. آگاه باشيد كه تحقيقاً و مسلمّا اوّلين شهادت باطلي كه در اسلام تحقّق پذيرفت؛ شهادت ايشان بود بر اينكه رفيقشان و صاحبشان از جانب رسول الله، خليفه و جانشين است؛ و در مقام او نشسته است». و خطبه را ادامه ميدهد؛ تا ميرسد به اينكه ميگويد: ألا و أنّي فيكمُ أيُّهَا النّاسُ كَهَارُونَ فِي آلِ فِرعَونَ وَ كَبَابِ حِطَةٍ فِي بَنِي اسرائيلَ وَ كَسَفِينَةِ نُوحٍ فِي قَوْمِ نُوحٍ! إنّي النَّبَا العَظِيمُ؛ والصِّدِيقُ الاكْبر وَ عَن قَلِيلٍ سَتَعْلَمُونَ مَا تُوعَدُونَ! وَ هَلْ هِيَ الكَلْعقَةِ الاكْلِ؛ وَ مَذقَةِ الشَارِبِ؛ وَ خَفَقَةِ الوَسْنَانِ؟ ثُمَّ تَلْزَمُهُمْ المَعَرَّاتُ خِزْيَاً فِي الدُّنيا وَ يَوْمَ القِيَامَةِ يُرَدُّونَ إلَي أشَدَّ العَذَابِ؛ وَ مَا اللهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ. فَمَا جَزاءُ مَن تَنكَبَ مَحَجَّتَهُ؛ وَ أنْكَرَ حُجَّتَهُ وَ خَالَفَ هُدَاتَهُ؛ وَ حَادَ عَن نُورِهِ؛ وَاقْتَحَمَ فِي ظُلْمِهِ؛ وَاسْتَبْدَلَ بِالمَاءِ السَّرَابَ؛ وَ بِالنَّعَمِ العَذَابَ؛ وَ بالفَوزِ الشَّفَاءِ وَ بِالسَّرَاءِ الضَّرَّاءِ؛ وَ بِالسَّعَةِ الضَّنْكَ؛ الجَزآءُ اقْتِرَافِهِ وَ سُوءِ خِلافِهِ؛ فَلْيُوقنُوا بِالوَعْدِ عَلَي حَقِيقَةِ! وَلْيَسْتَيقَنُوا بِمَا يُوعَدُونَ! يَوْمَ تَأتِي الصَّيْحَةُ بِالحَقِّ ذَلِكَ يَوْمُ الخُرُوجِ؛ إنّا نَحْنُ نُحْيي وَ نُمِيتُ وَ إلَيْنَا الْمَصِيرُ ـ يَوْمَ تَشَقَّقُ الأرْضُ عَنْهُم سِرَاعًا ذَلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنَا يَسيرٌ ـ نَحْنُ أعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَ مَا أنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّر بِالْقُرْءَانِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ.[33] صفحه 151 من هستم آن خبر بزرگ؛ من هستم بزرگترين صديق، و به زودي آنچه را كه شما را از آن بر حَذر داشتهاند؛ دريافت خواهيد كرد! و آيا اين مدّت و فاصله، مگر بيش از يك لقمۀ شخصي خورنده، و يا يك چشيدن شخص آشامنده، و يا يك پينگي و چرت شخصي كه هنوز خوابش سنگين نشده است، ميباشد؟! و پس از اين درنگ ناچيز لازمۀ اعمال خود را به شدائد و نكبات و قبائح و زشتيها در مييابند؛ در دنيا به ذلّت و خذلان مبتلا ميشوند؛ و در روز قيامت آنها را به شديدترين عذاب بازگشت ميدهند؛ و خداوند از آنچه ايشان ميكنند غافل نيست. و بنابراين پاداش كسي كه از راه راست و طريق واضح به كجروي بگرايد؛ و انكار حجّت خود كند؛ و با هاديان و راهنمايان خود بر سر مخالفت برخيزد؛ و از نورش دوري گزيند، و در تاريكيهايش فرود رود؛ و به عوض آب به سراب دست زند، و به عوض نعمت به عذاب؛ و به عوض فوز و رستگاري به شقاوت و بدبختي و به عوض آساني به مشكلات، و با گشايش به تنگي دست بيالايد؛ و راضي شود، نيست جزاي او مگر پاداش همان گناهي كه مرتكب شده است؛ و بدي و زشتي خلافي كه نموده است. پس اين تبه كاران بايد آنچه به ايشان وعده داده شده است؛ يقين داشته باشند؛ و به آنچه آنها را از آن برحذر داشتهاند نيز ايمان بياورند. در آن روزي كه صيحۀ آسماني به حقّ زده ميشود؛ آن روي است روز خروج از قبرها. حقّا و تحقيقاً ما هستيم كه زنده ميگردانيم؛ و ميميرانيم؛ و فقط بازگشت به سوي ماست. در روزي كه زمين بر آنچه بر آنها احاطه كرده است از مردمان به سرعت شكافته ميشود؛ و آن جمعآوري است از مردم كه براي ما آسان است. ما داناتر هستيم به آنچه ميگويند، و تو اي پيامبر بركردار ايشان مسلّط نيستي كه با جبر و اضطرار ايشان را به راه خير هدايت كني! پس بنابراين فقط با قرآن كساني را كه از وعيد من بيم دارند يادآوري كن و تذكّر بده!» [1] ـ تمام مطالبي را كه ما در اينجا دربارۀ معاويه و زياد ذكر كردهايم ؛ بعد از ذكر نامۀ أميرالمؤمنين عليه السّلام از «نهج البلاغه» از ابن أبي الحديد است در «شرح نهج البلاغه» طبع دارالكتب العربيّه . ج 16 ، ص 182 تا ص 186 و ابن أبي الحديد ، از أبوجعفر محمّد بن حبيب روايت كرده است . و اين نامه اخير را نيز در «جمهرة رسائل العرب» ج 2 ، ص 33 تا ص 35 آورده است . [2] ـ «شرح نهج البلاغه» ج 16 ، ص 187 . [3] ـ «عقد الفريد» طبع اوّل سنۀ 1331 هجري ، ج 3 ، ص 126 . [4] ـ زيرا خود را كه ناموس پيغمبر است ؛ و آيۀ حجاب : وَ إِذَا سَأَلْتُمُوهُن مَتَاعًا فَسْئَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ و آيۀ وَ قَرَنَ فِي بُيُوتِكُنَّ دربارۀ آنها نازل شده است ؛ به مرد اجنبي نشان داده است ؛ و ناموس آن حضرت را هتك نموده است . [5] ـ «شرح نهج البلاغه» طبع دار الكتب العربيّه ، ج 16 ، ص 188 و ص 189 . [6] ـ «شرح نهج البلاغه» ابن أبي الحديد ، ج 16 ، ص 189 . و «استيعاب» ج 2 ، ص 526 .
[7]
«شرح
نهج البلاغه» ابن أبي الحديد ، ج 16 ، ص 189 و صفحه 190 [8] ـ از قاعدۀ كليّۀ الوَلَدُ لِلفِراشُ وَ لِلعاهِر الحَجَرُ : مرحوم آيۀ الله حاج ميرزا حسن بجنوردي رضوان الله عليه ، در ج 4 ، از ص 21 تا ص 44 از كتاب پر فائده «القَواعِدُ الفِقهيّه» بحث كافي كرده است . [9] ـ «جواهر الكلام» شيخ محمد حسن نجفي از بهترين كتابهاي فقه شيعه است ؛ كتاب نكاح ، باب عدم اثبات النَّسَب بالزنا ، از طبع حروفي ج 29ص256 و ص 257 . [10] ـ «مجمع البحرين» طُرَيحي ، مادّۀ لَغَا . [11] ـ «وسائل الشيعة» كتاب نكاح ، باب 101 ، از أبواب احكام أولاد ، حديث اوّل . [12] ـ در «جواهر» بعد از بحث كافي در عدم تحقّق نسب به زنا فرموده است : و بر هر تقدير جاي ترديد نيست كه مدار حرمت عناوين هفتگانه در نسب بر لغت است ؛ و از لغوي بودن اين موضوعيّت حكم لازم نميآيد كه اثبات احكام نسب را در غير موضوع نكاح كه از دليلش استفادۀ شرعي بودن ميشود نه لغوي بودن را نمود . زيرا ساير احكام غير از نكاح در زنا منتفي است و المنسفي شرعاً كالمنفيّ عقلاً همچنانكه نظير همين مسأله در لعان است كه با تحقّق لعان طفل از جهت تمام احكام نفي ميشود . و عليهذا آنچه را كه علاّمه در «قواعد» دربارۀ عتق اگر طفل متولّد از زنا مالك پدرش شد ، و يا پدرش او را مالك شد ؛ و يا دربارۀ حكم شهادت بر پدر ، و قصاص پدر ، وحرمت زن اين طفل بر پدر ، و غير اين مسائلي كه در نسب آمده است ؛ اشكال كرده است ؛ اين اشكال بيمورد است و در «كشف اللئام» فرموده است: و آنچه از أحكام نسب در زنا متحقّق نميشود همچون ارث ، و حرمت شوهر دختر بر مادرش ، و جمع بين دو خواهر از زنا ، و يا يكي از نسب و يكي از زنا ، و حبس كردن پدر را در دَين پسرش اگر دينش را ندهد ؛ ... تا آنكه گفته است : اولي احتياط است در احكامي كه به نكاح و يا به ريختن خون منتهي است و امّا در عتق اصل عدم وجوب است با وجود شك در سبب آن بلكه با ظهور خلاف آن و اصل در شهادت قبول است . آنگاه صاحب «جواهرش گويد : قلتُ : البته سزاوار نيست كه ترديدي شود در اينكه حكم وجيه آنست كه احكام نسب مطلقاً غير از خصوص نكاح در زنا جاري نميشود ؛ بلكه خواهي دانست أقوي عدم جريان حكم نسب است د مصاهراتي كه يپدا ميشود فضلاً از غير نكاح . بلكه گاهي از اوقات در جواز نظر كردن به آن كساني كه نكاح آنها حرام است نيز مورد شبهه وت وقّف است ؛ وليكن انصاف آنست كه حلال بودن نظر خالي از قوّه نيست ؛ و به ادّعا اينكه در اينجا تلازم بين دو حكم : حكم حرمت نكاح و حكم حلال بودن نظر ظاهر است ؛ خصوصاً بعد از ظهور وحدت مناط و ملاك آنها . و از آنچه گفتيم براي تو ظاهر است كه آنچه در «مسالك» در امثال اين احكام ترديد كرده است بدون وجه است (جواهر . ج 29 ، ص 258 و ص 259) . [13] ـ «شرح نهج البلاغه» ج 16 ، ص 193 . [14] ـ آيۀ 60 ، از سورۀ 17 : إسراء [15] ـ داستان نامۀ اهانت آميز زياد را به حضرت امام حسن ؛ و پاسخ آن حضرت و نامۀ معاويه را به زياد ، ابن أبي الحديد در «شرح نهج البلاغه» ج 16 ، ص 194 و ص 195 ذكر كرده است . [16] ـ در «عقد الفريد» ابن عبد ربّه أندلسي ، در ج 3 ، ص 120 تا ص 123 ، از طبع اوّل سنۀ 1331 هجري ، داستان خروج عبدالله بن عبّاس را بر أميرالمؤمنين عليه السّلام ؛ و نامههايي كه ردّ و بدل شد؛ و بالاخره فرار او را از بصره به حجاز مفصّلاً ذكر كرده است . [17] ـ آيۀ 72 ، از سورۀ 15 : حِجر . [18] ـ «عقد الفريد» ج 3 ، ص 124 و ص 125 . [19] ـ آيه 29 تا 32 ، از سوره 20 : طه . [20] ـ «غاية المرام» ص 126 حديث صَدم از عامّه . [21] ـ «غاية المرام» ص 144 و ص 145 ، حديث شمارۀ پنجاه و هشتم از خاصّه . [22] ـ نكزها ، أي ضربَها وَ دَفَعَها وَ نَكَصَهَا . [23] ـ نَعل السيّف ، ما يكون في أسفل غِمْده من حَدِيدٍ أو فِضَّةٍ . [24] ـ «دلائل الإمامة» أبو جعفر محمّد بن جرير بن رستم طبري كه از اعاظم علماء اماميّه در قرن چهارم است ؛ طبع دوّم نجف اشرف ص 45 . و مجلسي در «بحار الانوار» در ج 10 ، ص 49 از طبع كمپاني از «دلائل الإمامة» در ضمن روايت مفصّلي روايت كرده است . [25] ـ «بحار الانوار» ج 8 ، ص 231 . و اين مطلب را مجلسي از بعض افاضل در مكّه از جزء دوّم كتاب «دلائل الإمامة» در ضمن روايت مفصّلي روايت كرده است . [26] ـ «بحار الانوار» ج 13 ، ص 205 و خروج أميرالمؤمنين من داخل الدّار محمرّ العين حاسراً حتي القي ملاءته عليها و ضمَّها الي صدره . [27] ـ در «بحار الانوار» طبع كمپاني ، ج 13 ، ص 205 آورده است كه : ضرب عمر لها بالسوط علي عضدها حتّي صار كالدملج الاسود ؛ و ركل الباب برجله حتّي أصاب بطنها و هي حاملة بالمحسن لستّة أشهر و اسقطها ايّاه . و اين حديث را در باب آنچه در ظهور حضرت امام زمان واقع ميشود به روايت مفضّل بن عمر از بعضي از مولّفات اصحابنا از حسين بن حمدان از محمّد بن اسمعيل و علي بن عبدالله حسينين از أبوشعب محمّد بن نصر از عمر بن فرات از محمّد بن مفضل از مفضل بن عمر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است؛ و «تلخيص الشّافي» ص 415 ؛ و از طبع نجف ج 3 ، ص 156 . [28] ـ مُلاءَة لباسي است كه رانها را ميپوشاند و به پارچۀ سرتاسري همچون روپوش و ملحفه نيز گفته ميشود . [29] ـ در «عقد الفريد» ج 2 ، ص 197 از طبع سنۀ 1321 هجري آورده است كه : إنَّ عُمَر جاء بقبس و مراد از قبس همانطور كه در «قاموس» آمده است عبارت است از شُعلۀ نارٍ مُضرَمَة يعني شعلۀ آتش فروزان و ملتهب . و در قضيّۀ آوردن عمر آتش را به در خانۀ فاطمه سلام الله عليها سيّد مرتضي علم الهدي در كتاب «شافي» ص 240 ترديد نكرده است و گفته است غير از علماء شيعه از علماء عامّه كساني كه آنها در نزد اهل تسنّن متّهم نيستند اين قضيه را روايت كردهاند ؛ و شيخ طوسي در «تلخيص الشّافي» ج 3 ص 156 آنرا ذكر كرده است و سيّد ابن طاوس در «طرائف» ص 64 آورده است؛ و آن داستان را از جماعتي روايت كرده است . و ابن طاوس در كتاب «طرف» احاديثي را آورده است كه رسول خدا به أميرالمؤمنين عليهما السّمم در وصيّت خود تصريح به صبر ميكنند . [30] ـ «الإمامة والسيّاسة» طبع مطبعۀ أمه به درب شغلان مصر ؛ سنۀ 1328 هجري قمري ؛ ص 13 . [31] ـ يعني اي پسر رسول خدا ؛ اگر تو بخواهي از تو گوش ميكنم و آنرا حفظ و نگهداري ميكنم ؛ و به هيچكس از مردم بازگو نميكنم ؛ و چون جابر تصوّر كرده بود كه 5 منظور امام از نگهداري آن اينست كه به كسي بازگو نكند ؛ حضرت براي او روشن ساختند كه در شهرهاي خود اگر بگوئي در وقتي كه راحله مركب تو ، تو را بدانجا رساند ؛ براي شيعيان مان بيان كن . و اين حقايق را آشكار ساز. [32] ـ آيۀ 142 ، از سورۀ 7 : اعراف .
[33] ـ «روضۀ كافي» ص 18 تا ص 30 4 و اين آيت آخر خطبه ، آيات آخر سورۀ 50 : ق است . وليكن در سورۀ ق بجاي يَوْمَ تَأتِي
الصَّيْحَةَ بِالحَقِّ «يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقّ» ؛ وارد است . و همچنين آيه قبل از اين كه بدان استشهاد شده است : آيۀ 85 ، از سورۀ 2 : بقره ـ وَ مَا اللَهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ است ولي چون در نسخۀ «روضه كافي» عما يعلمون طبع شده است ؛ و أوّلاً در هيچ جاي قرآن و مالله الله بغافل عمّا يعملون نيامده است ؛ و ثانياً عمّا يعملون معناي صحيحي ندارد ؛ فلهذا ما در متن به عمّا يعملون تصحيح كرديم ؛ و در ترجمۀ نيز چنين آورديم . |
|
|